کسم خدا بود ، کس, بی کسان!

کسم خدا بود ، کس, بی کسان!
مرا کسی نساخت!
خدا ساخت!
نه آن چنان که کسی می خواست!
که من کسی نداشتم ؛
کسم خدا بود ، کس, بی کسان!
او بود که مرا ساخت!
آنچنان که خودش خواست!
نه از من پرسید نه از آن من دیگرم…
مرا روی زمین تنها رها کرد ،
عاق آسمان…
کسی هم مرا دوست نداشت….
وقتی داشتند من را می ساختند ،
کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد…
وقتی داشتم شکل می گرفتم ،
صورتم طرح می شد ،
چشمهام رنگ می خورد ،
بینی ام نجابت می گرفت ؛
فرشته شوخ و مهربان و نازک پنجه ای ؛
با نوک انگشتان سحر افرینش آن را صافو صوف و تیز و عصیانگر و مهاجم نمی ساخت…
وقتی داشتند قامتم را بر می کشیدند ؛
خویشاوند شاعر و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار با لای من کند…
وقتی خواستند که کار دل را در سینه ام اغاز کنند ؛
هیچ کس نبود تا برود بگردد و از خزانه دلهای خوب بهترین و نازترین و نازنین تزین را انتخاب کند…
وقتی داشتم روح می پذیرفتم…
آشنای مهربان و دلسوزی نداشتم تا از نزهتگه ارواح فرشتگان بهترین را انتخاب کند ،
تنها بودم ؛
چون اکنون…
(دکتر علی شریعتی)
(اول کتاب هبوط)

  del.icio.us this!


1 نظر تاکنون »

  1. 1

    آلا گفت,

    February 28, 2013 @ 6:26 am

    عالی بود دکتر شریعتی عالیه حرفاشو باید طلا گرفت حیف که نموند…..

Comment RSS · TrackBack URI

نظرات شما