شکست خورده ی عشق!

می خوام یه شعر بگذارم از کسی که شکست خورده ی عشقه, از ولادیمیر مایا کوفسکی, این شاعر در اودسا دلباخته ی ماریاالکساندرونا دنیسوا می شود . این دلباختگی سر آغازی بر آشنایی و بعد نافرجامی یک عشق است. رشته ای که از سوی ماریا الکسا ندرونا می گسلد .
ماریا به پیمانش پشت می کند و شاعر از ادسا به مسکو باز می گردد اما سراسر خشم و اندوه و لبریز از سرودن ابر .
این یه قسمت کوچیک از بخش چهارم کتاب ابر انتخاب کردم بود.
اگر بد بود به بزرگی خودتون ببخشید….
———————
ماریا ! ماریا !
بگذار بیایم تو
ماریا !
که ندارم تاب خیابان .
نه؟
خب نمی خواهی که هر کسی آمد
بچشد از مزه ی گو نه ها یم
ها؟
بزند انگشت
بشود گونه هایم گود
و من بشوم تباه,
هوم نمی خواهی که ماریا
ها؟
نمی خواهی که بیایم و یک آن
بایستم در مقابلت
من من کنان
نیز,
با یک نیشخند بی دندان
و بگویم که ها :
ماریا امروز باور کن که بوده ام بسیار سر براه
ها؟
اما ماریا من مردی ساده ام
صرفا همین .
ماریا آدمی بی چیز ,
که در دست های کثیف خیابان پرسنا یا
قی اش کرده است شب مسلول .
ماریا !
تو نمی خواهی که داشته باشی
در آغوش
این چنین آدمی را؟
بگذار بیایم تو
ماریا
که اگر نگذلری
خواهم فشرد
خر خره ی زنگ درت را
بسختی
با سر انگشتانی عصبی ……

  del.icio.us this!


206 نظر تاکنون

  1. 1

    اشکان گفت,

    March 25, 2008 @ 8:44 pm

    سلام من یه خواننده رپ هستم اومدم درد دلمو بگم….من تو عشقم شکست خوردم به طوری که 150 تا قرص خوردم تا بمیرم…ولی آه ….. ولی….! از شانس بدم خانوادم منو سره موقع رسوندن به اون بیمارستان لعنتی…این دختر تمام زندگی منو نابود کرد…یعنی هنوزم داره میکنه…دیگه حوصله خوندن ندارم…اگر هم بخونم تو تنهاییه خودم شعر میگم‎ ‎و می خونم…من واسه این دختر 3 تا آهنگ دادم بیرون….18 ساعت میرفتم میدیدمش دوباره 18 ساعت بر میگشتم….چه کارا که نکردم واسش گفتن نداره…تو سن 22 سالگی موهام داره سفید میشه…الان مثل یه جنازه متحرکم…افسرده افسرده… آخه گناهم چیه؟؟؟ من که کمتر از گل، خوشگلم، درد‎ ‎و‎ ‎بلات تو سرم بخوره… چیزی بهش نمی گفتم…فقط نمیدونم چرا هر دختری پاش به دانشگاه باز میشه اینطوری میشه…اینم نمیدونم چرا دخترا می فهمند که پسری شدید عاشقش شده خودشونو گم میکنند….نمی دونم ولی به سره بریده حسین من دوسش داشتم هنوزم دارم…دوست من ببخشید اگه ناراحتت کردم..آخه دیگه کسی و ندارم تا باهاش درد دل کنم..ممنون

  2. 2

    Vampire گفت,

    April 10, 2008 @ 9:47 am

    آقا اشکان،منم شکست خوردم. خیلی دوسش داشتم.کارایی واسش کردم که اگه بگم حتما بهم میگی تو دیگه خیلی دیوونه ای.خودشم بهم میگفت دیوونه دوست دارم. اما ای دل غافل. اتفاقا تا دانشگاه رفت عوض شد..بهش گفتم مگه تو نگفتی که دوسم داری برگشت گفت میخواستم بازیت بدم.گفتم من دوست دارم،بدون تو میمیرم،گفت اصلا برام مهم نیست،عشقتم برام پشیزی ارزش نداره. حتی اشکام رو هم دید اما منو تنها گذاشت.اما دنیا خیلی کوچیکه داداش،غصه نخور،یه روزی سر خودش این بلا میاد،میفهمه تو چی کشیدی. بعد خودش میاد سراغت. اون وقته که موقع انتقامه.خردش کن. متنفرم از هر چی جنس دختره. به آینده امیدوار باش،سخته ولی ممکنه. یا علی

  3. 3

    لعنت به هر چی عشق گفت,

    April 15, 2008 @ 3:25 am

    من یه دخترم جواب شماهارو میخوام بدم پسری مثل اشکان ووم پایر عاشقم بود همه اون کارایی که شما واسه دوست دخترتون میکردین اون واسه من میکرد ولی بعدش دیدم چه چیزی از آب در اومد اگه تو 18 ساعت باهاش بودی من تمام روز وشب باهاش بودم حتی خونه که می اومدم همش تو اتاق بودم باهاش داشتم حرف می زدم البته بودن باهاش منظورم اینه تلفنی راهمون از هم دور بود اندازه یه میمونم قشنگی نداشت همه دوستام میگفتن این دیگه کیه اما من میگفتم باطن مهمه نه قشنگی بعدها فهمیدم حتی باطنشم قشنگ نیست به هر حال به بازی سرنوشت ما به هم نرسیدیم اون بلایی سرم آورده که از هر چی پسر بدم اومده در حالیکه مقصر خودش بود با یه دروغ از هم جدا شدیم و خدا رو شکر میکنم با آشغالی مثل اون ازدواج نکردم ببینید شماها چی کار کردین که دخترا ولتون کردن وگرنه دخترها حس لطیفی دارن غصه نخورین حتما حکمتی داره که به هم نرسیدین
    بیا خودمونو بدیم دست سرنوشت هر چی که خدای خوبمون نوشت

  4. 4

    علي شكست خورده عشق منم گفت,

    May 6, 2008 @ 6:40 am

    سلام دوستان عزيز شايد باورتون نشه من 15 سالمه و عاشق دختر 16 ساله شدم من به قدري اونو دوست داشتم كه درسهاي كلاس را متوجه نميشدم امتحاناتم خراب شد به طوري كه مغزم داشت مختل ميشد من نمي خواهم اسمش را بيارم ولي اول اسمش پ داشت روزي من دلمو زدم به در يا و به اون اس ام اس دادم كه : من عاشقتم اون به من جواب داد : تو خودت هم ميدوني كه من از تو بزرگترم من هم گفتم : مگر عمه ي من بزرگتر از شوهر عمه ام نيست . اون گفت : من مي خواهم شوهرم بزرگتر از من باشه . بعد از چند ساعت فهميدم كه اون پسر عمه ام محمد رضا را دوست داره من به فكر فرو رفتم كه چرا من چيزيم ميشد ميومد من رو دلداري ميداد به اس ام اس هام گوش ميكرد جواب ميداد
    حالا محمد رضا هم سن اونه و محمد رضا عاشق يكي ديگه شده و پ داره ميفهمه كه من چي كشيدم باورتون ميشه كه من دارم مينويسم گريه هم ميكن بخشيد سرتونو درد آوردم شما جوابمو بدين چيكار كنم كه خوب بشم :?: :sad: :sad: :sad: :sad:

  5. 5

    سپیده گفت,

    July 30, 2008 @ 7:41 am

    سلام دوست عزیز

    متاسفم از تمام اتفاق های که واستون پیش اومد

    من دختر 20ساله هستم ولی هیچ وقت وارد این برنامه های عشق بازی نرفتم در حالی

    که زمینش واسم بود و مثل خیلی از دخترای دیگه بهم زیاد پیشنهاد میشد ولی ترس

    از همین مسائل باعث میشد وارد این وادی نشم راستیتش هیچ وقت نتونستم به هیچ

    پسری اعتماد کنم و فکر نمیکنم نه تنها ضرر نکردم بلکه مانع پیشرفتم توو زندگی نشد

    چرا که به نظر من میتونست مانع خیلی از کارا توو زندگیم بشه شما که تجربه کردین

    بهتر میتونید درک کنید من چی میگم مثل علی که در زمینه تحصیلیش دچار مشکل

    شد….من هیچ وقت با این دوستیها مخالف نیستم ولی معتقدم باید آگاهانه و با مشورت

    از کسانی که توو این زمینه تجربه دارن اقدام بشه نه از روی احساساته بچگانه که صرفا”

    بر مبنای ظاهربینی و هوسه…درسته که ما خیلی ها رو میبینیم و از قیافشون و تیپشون

    خوشمون میاد یا مثل نویسنده”لعنت به هر…”از برخورد اولیه هر کسی به این نتیجه

    برسیم که باطن خوبی داره ولی اینا دلیل نمشه اونا رو شایسته دوست داشتن بدونیم

    و در قلبمونو واسه هر کسی باز کنیم بهتره که یک مقدار سختگیرتر باشیم و قلبمونو حراج

    نذاریم…و این که میگین “خودمونو بدیم دست سرنوشت” من زیاد بهش اعتقاد ندارم چرا

    که در قرآن هم بیان شده:هر انسانی سرنوشتشو خودش رقم میزنه.

    امیدوارم از این تلنگرا و تجربه ها استفاده کنین و به دیگران توصیه کنید که مرتکب این

    اشتباهات نشن..
    به نظرم غصه خوردنو گریه کردن و…هیچ فایده ای نداره و مطمئن باشین که طرف

    مقابلتونم جواب خیانتشو میگیره…

    موفق باشین :wink:

  6. 6

    ساناز گفت,

    August 4, 2008 @ 1:57 pm

    پسرا اينجوريام نيست من سال سوم پزشكيم عاشق يك پسر شدم كه ديپلم هم نداشت اونقدر نامرد بود كه جلوي چشم خودم دنبال يك دختر ديگه راه افتاد. داشتم دق ميكردم اما شكر خدا دوباره تونستم رو پاي خودم وايسم. و براي شما هم متاسفم كه براي يك موجود زميني قصد خودكش داشتي و خودتو ميخواستي از عشق الهي كه ابدي ترين عشق محروم كني. دوباره به زندگي برگرد و با توكل به خدا از سر شرو ع كن مثل من.

  7. 7

    الیسا گفت,

    October 9, 2008 @ 1:55 am

    سلام بچه ها منم یه شکست خورده از عشقم امروز به یاد اون روزا خیلی دلم گرفته و میخوام براتون بنویسم البته اگه حوصله دارین بخونین من وپسرعمه ام از کوچکی باهم بودیم طوری که همه میگفتن این دوتا مال همن اینقد این حرفا رو شنیدم که دیدم بزرگ شدم یعنی 16 ساله و عاشق پسر عمه ام موقعیتم طوری بود که هرمجلسی میرفتم یه خواستگار برام پیدا میشد تا پسرعمه ام میشنید عصبانی میشد پیش بقیه میگفت که چرا هر جا میره این طوری میشه منم به خاطر حرفهایی که میزد کم کم به مجلسها هم نمیرفتم چون دوستش داشتم تا اینکه یه روز به من گفت دوستم داره ونمیخواد به کسی جزمن فکر کنه این قولو از من هم گرفت من به این امیدبه هرخواستگاری جواب رد دادم
    دیپلم که گرفتم به علت موقعیت بابام وخوب شایدخوب بودن خودم همیشه تو چشم بودم همش عصبانی میشد میگفتم خانواده ات که موافقن بیا نامزد کنیم زیر بار نمیرفت میگفت الان 19 سالمونه حتما مامان میگه دهنت بوی شیر میده هر بهانه ای میاوردمنم میگفتم باشه یعنی خیلی دوستش داشتم یه روز زنگ زد بهم گفت منوتو فقط همدیگرودوست داشتیم ومن خلاف شرعی مرتکب نشدم گفتم منظورت چیه گفت دیگه میتونم دوستت داشته باشم منم گفتم این حرف دلته گفت اره گفتم اگه واقعا تودلت جایی ندارم باشه حرفی نیست خیلی گریه زاری کردم ولی ازش خواهش نکردم دوستم داشته باشه یه مدت گذشت باز پای خواستگاراباز شد ومن جواب رد میدادم تو این مدت فقط به اون فکرمیکردم چشمام کسی رو نمیدید همه تعجب میکردن خواستگارایی بابهترین موقعیت ولی خودتون میدونین چشمای ادم عاشق کوره بعد ازدیپلم گرفتن یه امتحانی دادم وسری قبول شدم توادره مشغول به کار بشم چون موقعیتش خوب بود بابا گفت لزومی نداره بری دانشگاه بعد ادامه تحصیل میدی بعد از مشغول شدنم یه روز زنگ زد گفت نمیخواد کارکنی من دوست ندارم گفتم تو که ترکم کردی چه فرقی برات میکنه بازحرف خودشو زدمنم به حرفش گوش کردم وبهترین موقعیتمو از دست دادم بالاخره صدای مادرم دراومدکه چرااین همه خواستگارا روردمیکنم پدرم هم میگفت کاریش نداشته باش که یه روزبهش گفتم دیگه نمیتونم تحمل کنم یابه عمع بگو بیاد خواستگاری یا من نمیتونم جلو مامان جواب بدم بازم حرف خودشوزدغرورموزیرپاگذاشتم وبه یکی ازنزدیکای هردوتامون گفتم با خانوادش صحبت کنه اونم این کارو کرداونا موافق بودن یه روز کسی به خواستگاری اومد که نباید میومد بابابهم گفت دخترم تو اینقد خوبی که همه فامیل میخوان عروسشون بشی من میخوام قضیه چیه که نمیتونی تصمیم بگیری همه جریانو بهش گفتم بابا بغلم کردوگفت باشه تصمیم با خودت دیگه داشتم دیوونه میشدم هرکی یه چیزی میگفت باز غرورمو زیرپاگذاشتم بهش گفتم چکارمیخوای بکنی اصلادوستم داری گفت اره ولی هنوز زوده منم گفتم من دیگه نمیتونم متاسفم بعد اون ماجرا خیلی تلاش کردم نه تنها من بلکه چند نفردیگه هم میدونستن کمکم کردن این میون یکی بهم گفت داری اشتباه میکنی بخاطرش اینطورعذاب میکشی وبهترین موقعیتها روازدست میدی بالاخره یه خواستگارسمج که بابا هم خیلی دوستش داشت ول کن نبودیه روز تلفن زنگ زدخودش بود اون یه چیزایی گفت که فهمیدم واقعا ارزش این همه فداکاری منونداشت اون با یه زن عوضی رابطه داشته و…..این مدت من بودم با یه قلب پاک وساده که به خاطریه پسرعوضی همه چی روباخته بودم وقتی حرفاش تموم شد تلفونو با گفتن متاسفم قطع کردم وچند روز بعدبه باباگفتم جواب من مثبته واسه همون خواستگاره بابا که موضوع عشقه منومیدونست تعجب کردگفتم سوال نکن من تصمیم خودموگرفتم که جواب مثبت رودادم بعد یه هفته پسره بهم زنگ زد که یکی بهم زنگ زده وخواسته بهم بزنیم وگفته من دوستش دارم گفته بود که دخترداییم مجبور شده به تو جواب مثبت بده منم گفتم اون غلط کرده من تا اخر عمرم بهت وفادارمیمونم بعد که قرارنامزدی گذاشتیم روز نامزدیم زنگ زده بود وبه مامانم گفته بود نامردین گفته بود منو صداکنه تارفتم گوشیو بگیرم قطع کرده بود نامزدی برگزار شدولی بادل خونی با حرفای ازاردهنده اش من من ازکوچکی عاشقش بودم بهترین موقعیتها روبخاطرش ازدست دادم ولی اون ارزش نداشت الان که دارم اینا رو مینویسم 25 سالمه و5 ساله ازدواج کردم ویه بچه دارم خودم هم به کمک همسروپدرم باز تو همون اداره استخدام شدم وزندگی خوبی دارم همسرم عاشقانه دوستم داره معنی واقعی روتوچشمای اون دیدم اونی که یه روز شب وروز میپرسدیدمش به خاطرهوسش با یکی دیگه بو ومن چون پاک بودم ازهمه جا بیخبر بودم ولی باورمیکنید تواین 5 سال اینقد بد اوردن که همه بهش میگن جواب اشکای منه

  8. 8

    علی م گفت,

    October 23, 2008 @ 2:14 am

    سلام علی آقا…
    من و تو علاوه بر اینکه هم اسمیم هر دو تامون سرنوشتی مشابه داریم
    منم مثل تو عاشقانه یه دختر دوست داشتم از فامیلای دور بود اما از بخت بد 7 ماه از من بزرگتر بود از 8 سال پیش اونو دوست داشتم اما این قضیه رو به کسی نگفتم این عشق کاری با من کرد که شبانه روز فکر و ذکرمو مشغول کرد داستان طوری شده بود که هر روز به بهانه ای می رفتم در دانشگاه دختره تا شاید برای لحظه ای که شده اون ببینم با وصف اینکه فاصله بین دانشگاه من به اون زیاد بود این فاصله رو به جون می خریدم . به بهانه ای در خونشون می رفتم خلاصه همه اوقات من رو به خودش مشغول کرده بود اما خودش نمی دونست که چقدر دوسش دارم از طرفی می ترسیدم ماجرا رو باهاش در میان بگذارم .
    تا اینکه این اواخر ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم اول مادرم با ازدواج ما دو تا مخالفت کرد اما بعدا راضی شد تا اینکه رفت با دختره صحبت کرد اما دختره گفت چون 7 ماه از من کوچکتره من حاضر نیستم باهاش ازدواج کنم جالبه حالا هر دو تامون 28 سالمونه و من همه شرایط مرد ایدآل رو دارم مدرک تحصیلی خوب، موقعیت کاری عالی، خانواده خوب و… اما اون چشم خودش رو روی همه ی اینها بست و فقط به خاطر 7 ماه به من نه گفت امان از دست این دختر ها چه ملاک هایی برای ازدواج دارند یه پسر رو به چه دلایل احمقانه ای رد می کنند .
    حالا شرایط روحی خوبی ندارم این حق 8 سال انتظار نیست ازتون خواهش می کنم برام دعا کنید.

  9. 9

    ماه خانوم گفت,

    November 11, 2008 @ 3:44 pm

    سلام عزیزان.ماه خانوم اسمیه که عشقم از ابتدای رابطمون بهم می گفت.حدود دو سال پیش بود 18-17 سالم بود تازه می خواستم برا کنکور امتحان بدم.اونروز فقط دیدمش.شبش خوابی رو دیدم که شاید دلیل این بود که برا اولین بار به یه پسر زنگ بزنم.شمارشو پیدا کردم.بعد از قبولی تو دانشگاه برا اولین بار باهاش تماس گرفتم این تماس ها ادامه پیدا کرد تا تبدیل به یه عشق شد.گاهی میشد روزی سه بار باهم حرف میزدیم گاهی هم یک ماه یا بیشتر از هم بی خبر بودیم اما همچنان عاشق…شرایط خانواگیمون باهم جور نبود برا این هیچوقت فرصت خواستگاری نشد.بهش گفتم فقط هروقت خواستی ازدواج کنی بهم خبر بده .تو این مدت باهاش تماس میگرفتم.من حتی از اون یادگرفتم چه جوری حرف بزنم.عشق اون فقط باعث پیشرفت من شد تا اینکه…هفته پیش گفت داره ازدواج میکنه باورش نمیشد اما من داشتم دق میکردم تا اونوقت حتی یکبار هم ندیده بودم گریه کنه اما اون شب خیلی گریه کردیم شاید اون شب فهمیدیم چقدر همو دوست داشتیم و نمی دونستیم میگفت توقع نداشته از خانواده دختره جواب مثبت بگیره اما قسمت این بود قرار شد روز بعدش همو ببینیم بعد از گذشت 2سال از آشناییمون این دومین بار بود که میدیدمش.خیلی حالم بد بود فقط گریه میکردم :sad: :cry: اما دیگه چاره ای نبود باید میپذیرفتم تو این یک هفته واسش خیلی شعر گفتم شاید آینده براش چاپ کنم دارم با این موضوع کم کم کنار مییام بهش قول دادم تا همیشه باهاش بمونم مثل یه خواهر و برادر.همسرشو هم خیلی دوست دارم مثل زن داداشم.اینارو گفتم برا اینکه بدونید منم شکست خوردم چه شبهایی که تا صبح گریه کردم اما چاره چیه؟زندگی و سرنوشت همیشه اونجوری که ما میخوایم نیست.اما چه خوب که ما دربرابر سرنوشت محکم و استوار باشیم.به امید روزی که دل هیچ عاشقی نشکنه.شماهم که عشقتونو دوست داشتید برا خوشبختیشون دعا کنید و اونارو ببخشید همتونو دوست دارم

  10. 10

    تارا گفت,

    January 4, 2009 @ 5:38 pm

    سلام من یه دختر17 سالم.بدجوری هم تو عشق شکست خوردم میخواستم بگم هیچوقت عشق پسرا رو جدی نگیرین میدونین چرا؟آخه اگه جدی بگیرین میشین یکی مثل من اونوقت داغون میشین اززندگی سیر میشین به خاطر اون عشق ازدست رفته تمام زندگیتونو ازدست میدید.
    خیلی سخته که 2سال ونیم به پای عشق یکی بشینی وآخرسربرگرده بهت بگه برو دنبال
    زندگیت من یکی دیگه رو دوست دارم.و بدترازهمه اینه که بااین حرفها بازم نتونی فراموشش کنی وهمش جلوی چشمات باشه.من هرکاری کردم که بتونم فرموشش کنم ولی نشد شمابگین چیکارکنم.بهم کمک کنید. :cry:

  11. 11

    عسل گفت,

    January 11, 2009 @ 9:46 am

    :cry: سلام
    من عسلم 17سال دارم
    2سال عاشق پسری باشی شبانه روز نخوابی باش حرف بزنی فقط یکبار اونم از راه دور ببینیش همه رابه خاطرش فراموش کنی. عاشق هم بشیم تظاهر کنه برام میمیره دوستاش از حسودی مرا خراب کنند زنگ بزنه بگویید تو هر روز با یکنفری دیگه برام زنگ نزنه حرفهای زشت بزنه ولی من در مقابل حرفهایش هیچی نگفتم چون دوسش داشتم چون فکر کردم شوخی میکنه ولی شوخی نبود حالا همه چیز تموم شده کارم شده گریه شاگرد اول کلاس بودم ولی حالاد شاگرد تنبل کلاس بااین که دیگه دوسش ندام ولی فراموش کردنش سخته چطور فراموشش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  12. 12

    تنها وبی کس گفت,

    January 29, 2009 @ 12:31 pm

    سلام دوست عزیزم….منم مثل توام…یه بدبخت…. :sad: یه تنها که رفت ولی انگار خدا نخواست برم پیشش….منو دوباره فرستاد ….من کسی هستم که اولین عشقم….کسی که واقعا برای همیشه انتخابش کرده بودم به من 3سال دروغ گفت ولی با این همه وجود بخشیدمش وحقم رو به خدا سپردمش شاید اون بتونه جوابشو بده….نمیدونی اون شب چقد زجر کشیدم..نتونستم جلوی غرورم رو بگیرم تا اشکام نریزه ولی…..نشد….قلبم بد جور شکست وخورد شد.اون گفت ورفت….اون لحظه گفتم اگه رفت منم میرم….رفتم ولی خدا نذاشت .تا حالا به هیچکس نگفتم به غیر از خانوادم که واقعا میدونم چی میکشن…اما هیچ کس از حال ودل من خبر نداره..اون زن داشت…..3سال به من دروغ گفت….الان نمیدونم کجاست؟ولی خوشبخت بشه….خدافقط میفهمه آدم چی میکشه با خودش وقتی کسی که تمام زندگیته بفهمی مال یکی دیگست…..توام خودتو اذیت نکن….بسپار دست خدا….. :cry: من الن هیچ کس و وهیچ چیز ی به غیر از اون یادم نمی یاد .سخته ….واقعا درکت میکنم .دنیا حرف دارم ولی گوشی نیست ودلی نیست….افسوس هیچ کس درد ما عاشقان واقعی وشکستمان را درک نمیکنه…..باید ساخت….چاره ای نیست به خدا میسپارمت….من نیلوفر17 ساله یه تنها وبی کس….اون رفت بدون اینکه برگرده اشکام رو ببینه…..منم رفتم برای همیشه……

  13. 13

    oberaian گفت,

    January 30, 2009 @ 7:59 am

    سلام
    الان که دارم مینویسم 3 سالی هستش که داغی تو دلم هستش که دعا می کنم هیچ کس مثل من نشه
    10 سال با کسی بودم که همه چیزم بود، نفسم، شادیم، غمم، آرزوهام، آه هام اونم من رو دوست داشت باورش دارم
    واسش همه کاری که می تونستم می کردم ولی راضی نشد مجبور شدم واسه فوق لیسانس برم خارج از کشور هر چی رو داشتم و نداشتم واسه اینکه خانوادهاش به من رضایت بدند برداشتم و رفتم ام ای کاش نمی رفتم یا مرگ میومد سراغم که اینکه بعد از 5 ماه اونور بودن به من بگه که کسی دیکه رو دوست داره و میخواد با اون ازدواج کنه آخ چه کشیدم که هنوزم میکشم از مرگ می ترسیدم ولی رگهای دو دستم رو زدم همون جا بیهوش شدم باور کنید دوست داشم زندگی کنم ولی با اون همخونه ام منو برد بیمارستان. نتونستم ازش متنفر بشم گاهی به همه چیز و همه کس فحش میدم گریه میکنم به خدام میگم چرا اون رو ازم گرفتی میدونم اون الان خوشحاله که الهی باشه ولی من میسوزم خدایا تو که اون رو ازم گرفتی جونم رو هم بگیر که خیلی خسته ام کی گفته خدا مهربونه که اگه هستی راحتم کن

  14. 14

    محمد گفت,

    February 16, 2009 @ 9:13 am

    می دونی من 3 ساله که عاشق یه دخترم و از اونجایی که شاغلم حداقل ماهی یک میلیون خرجش میکنم !!! و اون روز به روز پر توقع تر میشه! بارها بهش گفتم که بیام خاستگاریش اما نمیذاره! خانوادم در جریانن و دوستام. همه بهم میگن که اون دوست نداره و فقط پولتو میخواد! اما به خدا من تو عشق و محبت سنگ تموم گذاشتم براش!
    به نظر شما یه دختر می تونه اینقدر پست باشه؟
    باور کنید من از لحاظ چهره و خانواده و موقعیت اجتماعی هیچی کم ندارم! اون 18 سالشه و من 22 سالمه. اون میگه تازه اول جوونی و خوش گذرونیشه نمیخواد خودشو اسیر شوهر کنه!!! به نظر شما من چکار کنم؟؟؟

  15. 15

    نوشین گفت,

    May 17, 2009 @ 5:23 am

    منم عاشقم :oops:
    بدجوریم ….7ماهه که نتونستم درست درس بخونم :cry:
    دیوونم کرده… نزدیک 1 ماه به کنکور مونده و اگه قبول نشم… خودکشی میکنم :sad:
    از مردا بدم اومده :oops:
    هیچ کس نمیتونه کمکم کنه :oops: :oops: :oops:

  16. 16

    مينا گفت,

    June 9, 2009 @ 2:42 am

    :shock: سلام
    مينا 18
    من در عشق شكست خوردم
    وقتي با قطع رابطه كردم مي خواستم خودم بكشم ولي ديدم ارزش ندارده الان 7 ماه مي گذره من توانسنم اون فرامش كنم والان براي ودم كسي هستم اون دوباره مي خواد ادامه بده ولي من به خودم قول دادم كه ديگر هيچ وقت عاشق كسي نباشم تنها باشم و تنهاي رو خيلي دوست داردم

  17. 17

    سالار گفت,

    June 20, 2009 @ 4:13 am

    سلام
    من عاشقم برام دعا کنید تاحالا 2 بار خودکشی کردم خیلی دوسش دارم :sad:

  18. 18

    یاسی گفت,

    June 24, 2009 @ 8:23 am

    چقدر عاشق تو این دنیا بوده و ما بی خبر ;-)
    اگه اینطوریه منم عاشق بودم اما فراموشش کردم چون گفت مجبورم با یکی دیگه ازدواج کنم.خوب چکارش میکردم التماس که نه با او ازدواج نکن ؟من غرورم اجازه نمیده التماس کنم.
    با هرکی هر جا هست خوشش باشه :!:

  19. 19

    حامد گفت,

    June 26, 2009 @ 1:47 pm

    خوب خيلي دوستش دلشتم ولي اون خبر نداشت، روزي كه مي خواستم حرفهام بهش بگم فهميدم تازه نامزد شده، الان هم ار هرچي عشقه جز عشق به خدا متنفرم
    عشق يعني جزخدا را بي خيال

  20. 20

    حامد گفت,

    June 26, 2009 @ 2:13 pm

    عشق فقط و فقط خدا

  21. 21

    محمد گفت,

    June 27, 2009 @ 4:41 am

    من یه دختری رو دوست داشتم که 17 سالش بود
    یک پسری رو دوست داشت ولی چون پسره تنهاش گذاشته بود تنها بود خواست خدابود من تلفنی باهاش دوست شدم چند ماهی گذشت خیلی دوستش داشتم حتی حاضر شدم بعد کنکور به دیدنش برم ولی برای اینکه بدونم به گفته اش وفاداره یا نه خواستم امتحانش کنم امتحانی که کاش هیچ وقت انجام نمیشد اون تو امتحان پیروز بیرون نیومد و حرفش این بود من در برابرش نامردی کردم اون حتی چیزی رو که من از اون خبر نداشتم بهانه ی جداییمون کرد بعد از جداییمون فهمیدم مریضی وخیمی داره و فکر میکرد چون من فهمیده ام بیماره واسه همین تنها گذاشته ام ولی به خدا قسم من اونو به خاطر بیماریش تنها نذاشته ام اصلا از بیماریش خبر نداشته ام الان هم خیلی افسرده ام و آرزوم فقط خوشبختی وسلامتیشههر چند که اون تو امتحان نشون داد که به حرفاش وفادار نیست اصلا, همه ی دخترا بی وفا هستن

  22. 22

    حامد گفت,

    June 27, 2009 @ 8:25 am

    به نام آرامش بخش دلها
    خوب از كجا شروع كنم اولش توي ياداشتم خلاصه نوشتم اما وقتي بقيه ياداشتهاي همدردهامو خوندم گفتم بذار يكمي بيشتر بنويسم. دختري كه سه سال بود موقع مدرسه رفتن و اومدن ميديدمش و اونقدر متين و باحيا بود كه هيچ يك از پسرا حتي جرات نگاه كردن رو بهش نداشتن البته من هم استثنا نبودم توي اين دو ماه آخر مدرسه من عاشقش شدم خوب من 18 سال دارم وقرار بود كه كنكور بدم وقتي كه امتحانات پيش دانشگاهي تموم شد همون روز آخر من با نگاهش مواجه شدم و همون كافي بود دختري كه سه سال با هم بوديوم و من ختي اون رو نديده بودم تويهمين نگاه اول عاشقش شدم خوب اولش فكر مي كردم يك سال ار من كوچكتره وچون امتخانات سوم توي حوزه ي مربوطه برقرار ميشه برنامه سال سوم تجربي رو پيدا كردم و با اشتياق زياد به شهر ديگه كه قرار بود امتحانات اونجا انجام بشه رفتم صبر كردم ولي نديدمش روز امتحان بعدي اومدم ولي باز نديدمش يك هفته نديدمش يك هفته اي سخت ترين وتلخ ترين روزهاي عمرم بود اون يك هفته كار مني كه قبل از اين غرق تو گناه بود شده بود راز و نياز با خدا واينكه از خدا بخوام يك بار ديگه ديدن اون نگاهش رو دوباره نصيبم كنه ،بعد از مشكلات زياد ، شايد براي شما خنده دار باشه ، فهميدم دختره دو سال از من كوچكتره خوب من بيچاره رو بگو خوشحال بودم مي گفتم فرصت رياده دختره تازه 16 سالشه دو روز بعد با هزار بدبختي وقت امتخان رو پيدا كردم ساعت8 صبح اما اومدم بيرون ديدم نيست منتظرموندم تا برگرده دوستم زنگ زد گفت من توي اتوبوس هستم دخترا از مدرسه بيرون اومدن انگار دنيا برام داان وپياده افتادم كنار خيابان و دونه دونه ماشينارو نگاه ميكردم تااينكه ديدم توي اتوبوسه چشام پر اشك شد دويدم دنبال اتوبوس و سورش شدم اما زياد نديدمش پياده شديم اما اوضاع جوري بود كه من نتونستم بهش چيزي بگم اون شب رفتم دنبال دوستم چون خواهرش دوست اون بود خواستم كه كمكم بكنه گفت باشه از خواهرم مي پرسم و بهت مي گم:دو روز گذشت اما خبري نشسد تو اين دو روز نه تونسته بودم دختره رو ببينم ونه جوابي از دوستم در مورد سوالم اومده بود شايد باورتون نشه ولي اين دخترث بود كه جز مدرسه و هفته اي يك بار خونه خاله هيچ وقت بيرون نمي رفت همين كاراش رو هم دوست داشتم چون ميدونستم كه تنها است و كسي رو تو زندگي نداره ، اين دو روزي كه گفتم برام مثل يك عمر بودمثل شما من هم شاعر شده بودم چون به كنكور كم مونده بود به بهانه اينكه برم كتابخونه براتي درس خوندن فقط ميرفتم توي نمازخونه ي اونجا ديگه نتونستم صبر كنم رفتم در خونه دوستم وخواستم همين حالا از خواهرش بپرسه وجواب سئالم رو بده رفت پرسيد و اومد گفت پرسيدم ولي گفت من چيزي نميدونم خوب اين حرف اون منو ديوانه كرد فرداش بازهم رفتم در خونه ي دوستم وگفتم شايد اين حرفها كه ميگين براتون عادي باشه ولي من ديگه صبرم تموم شده وقتي جوابم رو داد بيش از قبل ناراحت شدم اون عوض اينكه به من كمك كنه به دختره برسم برام در مورد دختره چيزهايي گفت كه بعدا فهميدم جز تهمت چيز ديگه اي نبود ازهمه بريده بودم باورتون نميشه توي يك شهر
    پدر دختره رو همه ميشناختن ولي تا ميومدي از دختره بپرسي هيچ كس خبر نداشت و اصلا نميشناخت با هزار بدبختي از يك روستاي اطراف شهر برنامه امتحاني دختره رو پيدا كردم بعد از اون چون نتونسته بودم شمارش رو پيدا كنم مجبور شدم بهش نامه بدم وقتي اولين بار ناتمه رو دادم نامه رو نكرفت بازهم رفتم چهار ديواري خلوتم نمازخونه ي كتابخانه رو ميگم همه توي اونجا كنكور نگاه مي كردن ولي من كارم شده بودگريه و زاريوقتي فكر كردم ديدم اگه دختر شلوغي بود نامه رو همون اول ميگرفت دلم بهاين خشك كردم فرداش با دهن روزه رفتم دنبالش ولي وقتي رسيدم ديدم با مامانش اومده خودم گم نكردم و كنار نكشيدم با اونا سوار اتوبوس شدم و تامدرسه باهاشون رفتم ولي كاري نكردم كه جلوي مامانش لو بدم روز امتحان بعدي دوباره اومدم دنبالش اين دفعه مادرش نبود گفتم برگشتني نامه رو بهش ميدم تو اين مدت ميگفتم رومون بازر شده و اون دونسته كه من دوستش دارم برگشتني كه ميخواستم نامه رو بدم جلوي در خونشون بهت رو كرد گفت ((يك لحظه)) گفتم بفرماييد گفت((من نامزد هستم ، لطفا دنبال من نيفتيد ممنونم)) بدترين روز زندگي ام بود به اين دل خشك كرده بودم كه شايد خواسته ديگه دنبالش نرم كه اين حرفو به من گفته شب امتحان بعديشون بهم خبر آوردن كه نامزد نيست من دوباره آماده شدم كه صبح برم پيشش و همه چيز رو بهش بگم ديگه بريده بودم ولي ساعت 1 شب بهم زنگ زدن گفتن كه نامزده وچون وقت امتحاناست فقط انگشترو انداختن و صبر كردن كه امتحانا تموم بشه بعدا جشن بگيرن .فرداش امتحان آخرشون بود مي خواستم برم پيشش و ازش معذرت بخوام و بهش بگم كه اگه دوستش داشتم از روي هوس نبود اين مدت كه مي اومدم دنبالش همش با دهن روزه بود دو تا از ساعتاي خونه رو تنظيم كردم تا صبح برم و اينها رو بهش بگم و بگم كه مواظب دوستاش باشه چون تو حرفاي اونها جز تهمت چيز ديگه اي نبود اما بازم خواست خدا مانع كارم شد صبح اون روز اصلا ساعتا زنگ نزدن من هم كه هر روز ساعت 5 براي نماز بلند ميشدم اون حتي نمازم هم رفت خوب خوبه اوني كه دوستش داشتي نامزد شد اونم با كي با پسر خالش كه همسايه ي ماست و من هم مجبورم هر روز ببينمش ولي خدا رو شكر مي كنم كه با پسر خوبي ازدواج كرده وبا اون خوشبخت ميشه ، اميدوارم براي خوشبختيش هر روز 4 ركعت نماز ميخونم آرزوي من خوشبخت كردنش بود ولي مثل نامش برام آرزو موند ولي ميتونم خوشبخت شدنش رو به وسيله ي ديگري ببينم الان هم از همه بريدم 3 هفته هست كه شبا رو نميتونم بخوابم فقط دامن گير خدا شدم

    براي شما هم به عنوان يك همدرد پيشنهاد ميكنم عشق به دخترا وپسرا رو فراموش كنيد و بچسبيد به خدا ، اون با اين كارش منو عاشق خودش كرد، اين عشقها رو امتحان خدا بدونيد و فقط عاشق خدا باشيد
    دوست دارم با تو اشكان، علي،سپيده ،ساناز،اليسا، باز هم علي ، ماه خانوم ،تارا،عسل،نيلوفر تنها و بي كس ،محمد،نوشين،مينا،سالار و ياسي
    كه همدرديم عين دو تا خواهر و برادر هم صحبت بشيم و دردامون رو به يكديگه بگيم.

  23. 23

    واحد گفت,

    June 29, 2009 @ 2:05 am

    :!: :!: :!: به همه شکست خورده ها از بالا تا پایین تسلیت می گم :!: :!: :!:

  24. 24

    یاسر گفت,

    July 20, 2009 @ 2:40 am

    منم عاشقم اونم بدجوووووووووووووووووووووور
    1سلو نیمه باهاش دوستم(رابطه ای که بالاتر از یه دوستیه)
    خیلی منو دوست داره منم خیلی اونو دوست دارم ولی…………
    الان یواش یواش داره عشقمون از بین میره
    میودونین چرا؟ چون خیلی میترسه که بهم نرسیم
    شما بگین چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :sad:

  25. 25

    حامد گفت,

    August 3, 2009 @ 12:16 pm

    اگه عشقتون واقعي باشه با اين چيزا از بين نميره بايد صبر داشته باشين و بسپارين به خدا اگه خواست خدا باشه به هم مي رسين آقا ياسر

  26. 26

    الناز گفت,

    August 17, 2009 @ 2:31 pm

    ;-) سلام با عرض معذرت اینقدر دروغ نگید یه دختر یا بسر نجیب هیچ وقت عشقشا اینجوری بروز نمی ده معلومه که سر کارید مثل بچه های عاقل به درس وزندگیتون بچسبیددر ضمن یه دیبلمه ماهی یک میلیون تومان حقوق ندار ه من با خیلیها مثل شما مواجه شدم ادمایی مانند شما یا روانینند یا عقده ای عشق واقعی را جور دیگه بیابید ببخشید کلمه روانی را بکار بردم اخر نمی دونید من چه چیزهای واقعی دیدم وشنیدم سال تولد 58 فوق لیسانس روانشناسی بالینی ومشاور یکی از مراکز در کشور مراقب خودتان وهوس که لعنت بر او باد باشید تا به خود وخانوده هیتان اسیب نزنید با خواندن قران ونماز و ذکر خدا به خودتان ارامش دهید و مراقب جعبه جادویی منظور رایانه باشید حق یارتان باد

  27. 27

    نسرین گفت,

    August 21, 2009 @ 2:21 am

    سلام به همه ی دوستای گلم من مطالب همتونو خوندم قشنگ بود و غم انگیز و ناراحتشدم وقتی دیدم که شما خودتونو چه جوری به خاطر چندتا آدم بی ارزش باختین و دست به خودکشی زدین البته شما همه ادای آدمای پاکو دراوردین و دیگران رو نا پاک جلوه دادین مقصر هردو طرف بودین که انتخاباتون نادرست بوده در مورد دخترایی که دوستشون ولشون کرده باید بگم که براشون متاسفم که اولا عاشق یه مرد شدن که هیچ اعتباری به مردا نیست و امیدوارم که عبرت بگیرن برای دفعه های بعدی دیگه گول نخورن و برای پسرایی که دوستشون ولشون کرده باید بگم که حقشون بوده چون همیشه پسرا دخترارو می زارن سرکار یه بارم بزار دخترا پسرارو بزارن سرکار و باید بگم دم اون دخترا گرم. حالا از شوخی گذشته راستش خواهرها و برادرهای عزیزم توی این دنیا هیچ کس ارزش علاقه و احساس پاک شماهارو نداره که خودتونو واحساس پاکتونو قربانیه هوس هاش کنید پس مثل من نه هیچ وقت عاشق بشین ونه هیچ وقت احساسات داشته باشین تا هرگز پشیمون نشین من فقط آقا امام زمان رو دوست دارم و فقط با اون دردودل می کنم چون می دونم همیشه راه چاره برام داره و هرگز تنهام نمی زاره خیلی باحاله باید بگم خیلی سالاره و من دربست مخلصشم.

  28. 28

    متین گفت,

    August 24, 2009 @ 12:46 am

    سلام به دوستان عزیز من توی زندگیم یه بار عاشق شدم 1سال دوست بودم ولی ازش جدا شدم به خاطر یه دوروغ کوچیک که بهش گفتم زندگیم نابود شد دوباره با یه دختر دیگه دوست شدم ولی اینبار اون خیلی منو دوست داره من دیگه به خودم قول دادم عشقی بوجود نیارم به نظر شما من باید چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  29. 29

    ستاره گفت,

    September 3, 2009 @ 5:27 pm

    باسلام خدمت همه ی همدردهای عزیز
    من ستارم 17 سالمه.
    دوست عزیز آقا متین درجوابت میخوام بگم که اگر اون خیلی دوست داره توم باید قدر دوست داشتنشو بدونی حالا چون تو یه بار شکست خوردی و به اونی که میخواستی نرسیدی دلیل نمیشه که تاوانشو اون بدبخت پس بده .
    پس عشق وعلاقشو تو دلت جابده چون اونم به یه امید وآرزویی به تو دل بسته سعی کن توم دوسش داشته باشی هیچوقتم درحقش نامردی نکن.موفق باشی :grin:

  30. 30

    gy گفت,

    October 5, 2009 @ 11:36 pm

    سلام من یه دختر شکست خورده تو عشقم من عاشق دوست پسرم بودم و هنوزم هستم تو محل کار با هم آشنا شدیم روابطمون خوب و رومانتیک بود اون 3 سال از من کوچکتره 25 سالشه منو با هزار امید و آرزو بعد 10 ماه آشنایی و 6 ماه دوستی تنها گذاشت بهم گفته بود با هم ازدواج میکنیم ولی زیر حرفاش زد خیلی بهش محبت میکردم خیلی دوسش داشتم روزی 10 هزار بار بهش میگفتم دوسش دارم هر دفعه که میدیدمش عشقمو بهش ابراز میکردم مهندسه ولی 5 ماه بیکاره کلی براش دنبال کار گشتم هر دفعه یه بهونه ای آورد یه بار گفت کار ندارم یه بار گفت خونه ندارم و …بهونه آورد مامانش نمیذاره آخرم گفت نمیاد خواستگاری به زور زن نمیگیره خودشم گفت که من بهش خیلی محبت کردم و خیلی خوب بودم ولی منو نخواست و تنهام گذاشت
    اون تو بیست سالگی از دوست دختری که خیلی دوسش داشته جواب رد میشنوه و حالا قصد انتقام داره میخواد پولدار شه هنوز تو فکرشه بهم گفت که من با تمام خوبیهام نتونستم حالشو خوب کنم بهش میگم هنوزم دوسش دارم تا آخر عمرم 5روزه بهم زدیم 5 روزه کارم گریه و بی تابیه
    حالا به نظر شما کجای کار من اشتباه بود؟ من چیکار باید میکردم که نکردم؟
    مرسی

  31. 31

    مهساااا گفت,

    November 15, 2009 @ 6:37 am

    سلام به همه ي شما عزيزان.من داستانهاي همه ي شما رو از اول تا آخر خوندم و چون با هر يه خط خوندن ياد عشق خودم مي افتادم گريه ميكردم.و بعد تصميم گرفتم داستان خودمو هم بنويسم.من مهسا و 16 سالمه و از 14 سالگي عاشق يه پسره شدم و نمي دونستم دوسم داره يا نه تا اينكه از طريق دوستم فهميدم ميخواد باهام رفاقت كنه و منم باهاش دوست شدم و توي اين مدت هر روز عاشق تر ميشدم ولي اون بعد يه مدتي بيشتر وقتا با من بد حرف ميزد ولي من چيزي نميگفتم و ميگفتم داره شوخي ميكنه.ولي روز تولدش كه براش هديه گرفته بودم و با كلي ذوق ميخواستم برم پيشش بهم گفت كه ميخوام راهمو از راهت جدا كنم.من موندم و هر كاري كردم نتونستم كه جلوي گريمو بگيرم و بعد كلي حرف زدن با هم براي هميشه خداحافظي كرديم و هنوزم نميدونم چراااااااا؟چرا تنهام گذاشت.آخه مگه من چيكارش كرده بودم؟؟؟هنوزم عاشقشم و هر شب گريه ميكنم و وقتي اون رو ميبينم كه با دوستاش روبروي خونمون نشسته بدون اينكه ديده شم ميرم دم پنجره و از هوايي نفس ميكشم كه اونم نفس ميكشه.اصلا درس توي سرم نميره و با هر موضوع كوچيكي سريع گريم در مياااااد.آخه چراااااااااااااااا اينقدر بايد بدبخت باشم خداااااااااااااااا :cry:

  32. 32

    parlak گفت,

    November 22, 2009 @ 11:08 am

    eshgh yani 1) :cool: ba labkhand shuru mishe 2) :razz: shadiye zud gozar 3) :| eshghet bimihallit mikone 4) :cry: shekaste eshghi 5 ) :roll: tu alame haparuti avvale badbakhti ya shayadam khoshbakhti bastegi be adamesh dare , manam tajrobasho daram khodetuno besporin daste khoda

  33. 33

    نازنین گفت,

    December 2, 2009 @ 7:36 am

    حالاکه شماهاگفتین بزارید منم بگم خیلی داغونم یعنی داغونم کرده ولی عیب نداره هرکاری میخوادبکنه بکنه ولی نمیخوام ازش جدا بشم مادوسال میشه باهم دوستیم اوایل عاشقم بود الانم دوستم داره ولی مشکل باباشه نمیذاره ماباهم باشیم یعنی نمیذتره مال هم باشیم پسره یعنی عشقم گلم جیگرم حرف باباشو میزنه الان اینقدحولم نمیدونم چی دارم مینویسم هرروز اهنگ داریوش وگوش میکنمو گریه وتیغ ومن تورو خدادعام کنید به دعاتون محتاجم

  34. 34

    ممد گفت,

    December 8, 2009 @ 9:16 am

    سلام دوستان من همه حرفاتونوشنيدم واز خداوندميخام همگي خوشبخت شويدمنم مثل شماعاشق يكي ازهمكلاسيام شدم اظافه كنم دانشجوم و20سالمه بخدامن عشقموخيلي دوست دارم اسمش ندااست يعني حاظرم جونمو فداش كنم به جان خودم هيچي براش كم نگذاشتم خلاصه كلام همه جوره دوسش دارم به خاطر اوجلوپدرم وايستادم….. :!: اماون چي بخداقسم عين خيالشن نيست كه من آدمم يا……ميگه شماپسراارزش دوست داشتنو نداريم كي ميگه دخترا احساساتي هستندبعضي از دختراازشمر هم بدترهستندشماروبه خداقسم منو راهنمايي كنيدچطوري بهش بفهمونم كه دوسش دارم؟

  35. 35

    azadeh گفت,

    December 9, 2009 @ 1:10 pm

    من با عشقم مهدی 6 ساله و دیوانه وار همو دوست داریم به نظر من عشق اگه ناقص باشه بهم میخوره حتما اشتباه کردین یه جای کارتون اشکال داشته که اینطوری شده

  36. 36

    زهرا گفت,

    December 15, 2009 @ 1:43 am

    سلام به همه دوستان می دونم تک تک شماها چی کشیدیدولی هیچ کاریش نمی شه کرد منم مثل همه شماها عاشق بودم عاشق کسی که از طریق چت باهم آشنا شدیم خیلی دوستش داشتم بخاطرش به بهونه های مختلف می رفتم تهران که فقط پیشش باشم باهاش باشم وقتی هم که بر می گشتم تمام ذهنم و فکرم اون بود خلاصه ی کلام باهاش زندگی می کردم اون یکبار ازدواج کرده بود وجدا شده بود بهم می گفت زنم اخلاقش خوب نبود تو تنهاییهاش باهش بودم چون دیونه وار دوستش داشتم ولی اون چی برای آخرین بار که رفتم تهران روز آخر که پرواز داشتم که بر گردم اون نیومد دوستش منو رسوند فرودگاه تو راه همش گریه می کردم به دوستش گفته بود بهش بگو من دوستش نداشتم همش الکی بود کسی دیگه وارد زندگیم شده اونو دوست دارم می دونست دیونه وار دوستش دارم باورتون نمی شه اصلا زیبائی نداشت حتی زیبائی معمولی هم نداشت ولی من چون دوستش داشتم زیباترین می دیدم الا چند وقته از این ماجرا می گرده کسی وارد زندگیم شده که بعد فهمیدم از جانب اون بوده پسر خیلی خوبیه ولی چکار کنم نمی تونم دوستش داشته باشم چون دلم هنوز پیش اونه دوستش رو فرستاد سر رهم گفت چون بهت ایمان داشتم نمی خواستم دست هر نامردی بیفتی ولی خودش رفت با کسی دیگه این داغ رو تا آخر عمر تو دلم گذاشت یاد اون لحظاتی که با هم داشتیم می افتم داغونم می کنه

  37. 37

    زهرا گفت,

    December 21, 2009 @ 4:35 am

    :cry: سلام اسم من زهرا من همه شما هارو درک میکنم چون خودم تو عشقم شکست خوردم من 15 سالمه و عاشق پسری 16 ساله شدم …. از کجا شروع کنم ماجرا از اون جای شروع شد که توی پارک منو دید و روی خاک شمارشو و کنارش یه قلب که به وسطش تیر خورده بود و پاینش اسمشو نوشته بود نمیخوام اسمشو بگم ولی اول اسمش ص بود خلاصه من شمارشو حفظ کردم و بهش زنگ زدم :oops: :oops: من از روزای اول عاشقش شدم :razz: 2 ماه نگذشته بود که رابطش سرد شده بود همه به من میگفتن که دیگه دوست نداره ولی من باور نمیکردم :roll: :roll: تا اینکه 30 شهریور امسال وقتی دلم براش تنگ شده بود زنگ زدم گوشی رو بداشت به من گفت دیگه به این گوشی زنگ نزن و قطع کرد تا الان 3ماه که گذشته و تو این 3 ماه یه چشمم خون بود یه چشمم اشک :cry: شما به من بگین چی کار کنم :?: به خدا از درسو زندگی افتادم ولی اگه یه روزی دیدمش بهش میگم من برات ارزوی خوشبختی میکنم ولی تکلیف قلبی که شکستی چی؟…..اخه یه شیشه وقتی بشکنه دیگه مثل اولش یشه….. :sad: :sad: علی یارتون ….

  38. 38

    الهام گفت,

    December 22, 2009 @ 1:11 pm

    سلام دوستان اسم من الهام …من هم تو عشقم شکست خوردم با پسری 24 ساله دوست بودم به مدت 7 ماه توی این 7ماه خیلی بهش وابسته شدم تا اینکه 6 روز پیش به من زنگ زد و گفت من نامزد کردم هر روزم شده گریه به نظر شما من چی کار کنم : :?: cry: :cry: …..از سایت دوستم زهرا میزنم…..

  39. 39

    سحر گفت,

    December 23, 2009 @ 1:28 pm

    سلام دوستای خوبم،معلومه همه باهم،هم دردیم…..منم شکست خوردم.دارم عذاب میکشم.توبه کردم الان فقط عاشق خداموبس.خستم،تنهام،احساس میکنم هیچکی منودرک نمیکنه.اما نشستم سنگامو واکنم دیدم هیچ پسری لیاقت نداره.میخوام درسموبخونم.به یه جایی برسم اونوقت بیان التماسموکنن.هیچوقت نمی بخشمش.من خیلی وقت بودوسش داشتم عشقم حقیقی بود،امااون منوواسه س -ک -س میخواست.ببخشیداینقدراحت حرف زدم.راستی من 15 سالمه به خودم قول دادم دیگه عاشق نشم.برام دعاکنید.دوست داشتن حس قشنگیه امادوس داشته شدن ازاون قشنگتره. :cry: راستی یهه نفرمنودوس داره امامن پشت دستموداغ کردم گ وه بخورم دیگه باکسی دوست بشم.چاکرهمتونم.دوستون دارم.مواظب خودتون باشید.راستی تنهاافتخار من اینه که تاحالا باهیچ پسری ارتباط بدنی نداشتم حتی دست هم بینمون نبوده.البته ازخودم تعریف نکنم خوشگلم :oops:

  40. 40

    نیلو گفت,

    December 24, 2009 @ 5:55 pm

    خانوم ها و اقا یان لطفا عاشق نشین. منم یکی رو خیلی دوست دارم و فکر کنم اونم منو دوست داره ولی از جدایی می ترسم ولی خودمونیما عشق من خیلی جیگره من14سالمه اون 18سالشه قربونش برم بای بای

  41. 41

    مجید گفت,

    December 25, 2009 @ 10:44 pm

    سلام بر همه منم دلم پیش یه دختر سنگین گیر کرده.خودم تا چند ماه پیش رابطه دوستی رو خوب نمی دونستم اما چی کار کنم فقط 19 سالمه.حداقل تا 6 سال ذیگه شرایط ازدواج رو ندارم.مجبورم با پیشنهاد دوستی باسه خودم نگهش دارم.میدونم که تو قران اومده رابطه دوستی نداشته باشین ولی چی کار کنم.قراره بعد از عاشورا بهش بگم که عاشقشم.ولی میترسم دست رد بزنه و من بمونم و تنهایی و گریه.باورتون میشه خیلی راحت تا یادش میافتم گریم میگیره.برام دعا کنید.همیشه محرم باسه امام حسین گریه میکردم ولی امسال فقط باسه اون گریه میکنم.باسم دعا کنید.

  42. 42

    زهرا گفت,

    December 26, 2009 @ 2:19 pm

    سلام اقا مجید منم زهرا همون دختر 15 ساله که عاشق پسر 16 شده بود :grin: فردا عاشوراست از نظر من بعد عاشورا بهش بگو که دوسش داری به خدا توکل کن اگه خدا بخواد اونم باهات دوست میشه منم واست دعا میکنم با اینکه شکست خوردم ولی امیدوارم به هم برسین و خوشبخت بشین ….یا علی واسه منم دعا کن :razz: :razz:

  43. 43

    مجید گفت,

    December 28, 2009 @ 10:27 am

    سلام دوباره به همه.خصوصا زهرا گل.امروز دوشنبه 7/10/88هستش.امروز خواستم که اب پاکی رو دستش بریزم اما از شانس من امروز نیومد.تا اینکه پنج شنبه بهش بگم.فقط از شما دوستان میخوام که به من کمک کنید که چه طوری بهش بگم که تاثیرش بیشتر باشه.
    ممنون تون میشم اگه کمکم کنید.عروسی تون جبران میکنم.

  44. 44

    میلاد گفت,

    December 30, 2009 @ 2:24 am

    سلام دوستان

    من میلاد هستم منم مثل همه شما درعشقم شکست خوردم.
    من الان16سال دارم وقی 14سالم بود یه همسایه جدید امدتوکوچمون یه دخترتو اون خانواده بود که من عاشقش شدم یه یک سالی رابطمون خوب بود تا اینکه نمیدونم چی شد رابطمون بهم ریخت تا اینکه 2ماه پیش با یکی دیگه دیدمش.
    ازهمین جا براش آرزوی خوشبختی میکنم.
    از همه ی شما میخوام برام دعا کنید که دیگه عاشق نشم اگر شدم دیگه شکست نخورم.

  45. 45

    زهرا گفت,

    December 30, 2009 @ 4:18 am

    سلام منم زهرا …. :smile: اقا مجید به نظر من صادقانه و از تمام وجودهمه حرفای که توی تنهایت با خودت میگی بهش بگو بقیهشم بسپار به خدا … اگه صلاحت باشه حتما میشه منم برات دعا میکنم :roll: :roll: ..جوابش هر چی شد به منم بگو :oops: :oops:

  46. 46

    هاشم گفت,

    January 2, 2010 @ 10:24 am

    امان از دل بی کس :oops:

  47. 47

    sania گفت,

    January 3, 2010 @ 10:06 am

    سلام به همه من 2ساله که یه عشق داشتم ولی الان دیگه باهم نیستیم من قبلا ازدواج کردم ویه دونه بچه دارم من 20سالمه ویه بچه 3ساله دارم من خیلی زود ازدواج کردم خیلی بهش وابسته شدم نمی دونم چجوری فراموشش کنم دوستام میگن عشق جدید بیاد از یادم میره ولی نمی تونم دست خودم نیست چیکار کنم دیگه حوصله زندگی کردن ندارم حتی دیگه حوصله بچمه ام ندارم کمکم کنید چیکار کنم به حالت عادی برگردم

  48. 48

    sania گفت,

    January 4, 2010 @ 12:18 pm

    همیشه به کسی تکیه کن که به کسی تکیه نکرده باشه و اون کسی نیست جزخدا!
    انتخاب با توست می توانی بگویی خدایا چه صبح قشنگی …….
    یا بگویی وای خدایا باز هم صبح شد.
    خدایا بهمه مون صبر بده…

  49. 49

    زهرا گفت,

    January 5, 2010 @ 3:36 am

    سلام sania جان منم زهرا من معمولا جواب همه رو میدم اما در جواب تو عشقی که رفته دیگه بر نمیگرد خودمم شکست خوردم فقط به خدا توکل کن و زندگیتو کن اگه اون رفته باشه حتما لیاقتتو نداشته …. عشق یعنی خدا …. سعی کن بچهتم دوست داشته باشی…از طرف من رو ماهشو ببوس

  50. 50

    مجید گفت,

    January 8, 2010 @ 7:51 am

    سلام دوباره مجید به کسایی که دلشون پاکه مثل آیینه ای که ضد بخاره.بخندید بابا.چرا اینجا محیطش اینقدر دپرسه؟منم عضو شکست خورده های عشقی شدم.به کسی دل بسته بودم که خودش یکی رو داشت ولی گول اون ظاهر معصوم و رفتاراش رو خوردم.اه اه منو باش میگفتم دختر سنگینیه.نگو تو جلو هم کلاسیهاش این ظاهر رو داره. اوه اوه, نگین از این ادماهایی که مظلوم نشون میدن خودشون رو.به قول یارو از آن نترس که هایو هوی دارد.از آن بترس که سر به تو دارد.از یه طرفم بد نشدا.چون حداقل هنوز به همسر آیندم که نمیدونم کجاست و کیه مدیون نیستم.شما هم حداقل به زندگی آیندتون یا همسر آیندتون,احترام بزارین. به قول شاعر:
    پس عاقبت نداره درگیر عاشقی شدن__چه گلی زدم به سرم منی که عاشق شدم
    منی که حاضر شدم بگذرم از همه چیز__به خاطر کسی که شد زیبا تر از هر چیز
    خوب شد باهاش دوست نشدم.حیف من نبود خداییش؟اصلا لیاقت من رو نداشت.شما هم قدر خودتونو بدونید.چرا همه مینویسید شکست خورده عشق؟از این به بعد بگین رهایی از منجلاب اعتماد الکی.شما خیلی سر تر از کسی هستین یه زمانی زندگیتونو باسش میدادین.میدونم ترک شرایط عاشقی واسه من خیلی راحت تره چون باهاش کوچکترین خاطره ای نداشتم یا حداقل اینکه مذکرم.اما من هم تو تنهاییم مثل ابر بهاری باسش اشک میریختم.وقتی میدیدمش انگار دنیا رو به من دادن.همیشه نصف شب از خواب میپریدم تا صبح هم بیدار میشستم و آهنگ های معین رو گوش میدادم.جالبه که این شرایط سخت رو دوست داشتم.از شدت بی خوابی موی سرم الآن در حال ریزشه و مجبورم قرص زینک مصرف کنم.آن چنان دوستش داشتم که حتی ای دی ایمیلم هم معنی اسمشه یا هر وقت میومدم خونه اصلا حوصله هیچ کس رو نداشتم.مدام در حال دعوا بودم.اون موقع که عاشق این آفتاب پرست دور از جون همه ی شما دوستان بودم از اظهار نظر یکی از این دوستان خیلی ناراحت شدم.با خودم می گفتم داره اشتباه میکنه چون دلش از سنگه.واقعا میگفتم دلش از سنگه.امیدوارم منو ببخشه ولی واقعا باید قبول کنیم که حرفش حقه.دیگه نباید به خودمون هم دروغ بگیم.قبول کنیم که گول چند تا از رفتارهای سطحیشون رو خوردیم.در واقع به جز بسنده شدیم و کل رو فراموش کردیم.یه ضرب المثل چینی میگه بهتره واسه ازدواج شده یه لنگه کفش دیگه پاره کرد.می دونم همتون مثل من به ازدواج یا یه عشقی که حداقل تو کتابا بیارنش فکر میکردین ولی چی شد؟الآن غصه چه دردی دوا میکنه؟من به خاطرش همه امتحانات میان ترم رو خراب کردم.مجبورم دیوار کج رو خراب کنم و دوباره از نو بسازم.شماهم فراموشش کنید.نمیگم منتظر آینده باشین میگم آینده رو بسازین. .( فراموش کن کسی که هرگز بدست نمیاد_بدست بیار کسی که هرگز نمیره از یاد)
    اما نیمه ی پر لیوان:
    عاشق شدن من چندان هم بد نشد.چون یه چیزی رو به من اثبات کرد.چیزی که تازه فهمیدم و اون این بود که با وجود دوستان زیاد خیلی تنهام.دلیلش هم این بود که نتونستم موضومو حتی با یک نفر از دوستام در میون بزارم.خوبه یه سری دوست اینترنتی دارم.اونم شاید به خاطر اینکه هم دردیم.اما بازم من شما رو از خودم میدونم اگر قابل بدونید.
    تو این مدت با خیلی ها چت کردم.تعداد کمی میگفتن دوستی پنهانی فایده ای نداره.یادمه یکی این حرفو زدو آن چنان بهش پریدم که خودم پشیمون شدم.اون موقع حرف حق قانعم نمیکرد چون فقط اونو میخواستم.اما الآن هوشیار تر شدم که قلب پاکمو خونه هر بی سر و پایی دور از جونتون نکنم.اکثرا از این رابطه ها به جایی نرسیده بودن که هیچ,هردوتاشون ضربه خوردن.چند نفر هم خودکشی کرده بودن.شاید باور نکنید اما تا وقتی جریانشون رو تعریف کردن واقعا خود کشی تنها راه ممکن بود.
    نمی دونم قضیه دختری که فقط 6 روز به خاطر بیماری سرطان میتونست زندگی کنه رو شنیدید یانه.(تو اینترنت جستوجو کنید پیدا میشه.حتی عکساش هم هست)خیلی خلاصه بگم که پسره از روی عشق واقعی که به این دختر داشت اونو با همه ی بیماری و زندگی کوتاه باقی مانده ای که تنها دارای دختر بود از ازدواج با او منصرف نشد.طوری این دو عاشق هم بودن که تو یه مصاحبه تلویزیونی گفتن بهترین دوران عمرمون این چند روز بود.خدمونو بیایم بزاریم جای اون پسر.رو راست.واقعا خودمون به عشقمون اینطوری میتونیم وفادار باشیم؟

  51. 51

    sania گفت,

    January 8, 2010 @ 12:15 pm

    سلام زهرا جون مرسی که برام پیغام گذاشتی اسم دخترم عسله حتما میبوسمش .زهرا جون دارم دیونه میشم کارم فقط شده گریه حوصله تو خونه رو ندارم همین که میام بیرون اعصابم خراب میشه میرم خونه وقتی هم که خونه ام بیقرار میشم خیلی لاغرشدم 10 کیلو کم کردم روزی یه وعده غذا می خورم بعضی موقع هام یادم میره رفتم کلاس زبان ثبت نام کردم ولی متاسفانه بعداز چند جلسه دیگه نرفتم الان همش تو خاطاتمون هستم 15روز باهاش شمال رفتم از ارومیه بگیر تاکیش همه شهرارو باهم رفتیم این خاطرهها بیشتر داغونم میکنن دیگه هیچ جا نمی تونم برم هرجا می خوام برم باهاش یه خاطره دارم همش عکس و فیلمایی رو که باهم داریم و تماشا میکنم و وقتی به گذشته ام فکر میکنم میبینم که چقدر من بدبختم….

  52. 52

    زهرا گفت,

    January 10, 2010 @ 4:44 am

    سلام دوبار.. منم مزاحم همیشگی….زهرا… من می خواهم هم جواب اقا مجید بدم هم سانیا جون اما در جواب اقا مجید ….من هم خودم یه دختر سنگین هستم دلیل نمیشه که همه دخترهای سنگینو چادوری همشون بد باشن..به نظر من تو باید به اون دختر تبریک بگی که در حق هم جنس خودت خیانت نکرده…منظورم همون پسرس… :razz: …اما در جواب سانیاجون باید بگم ….سانیا جون تو باید تمام خاطراتتو که با اون داشتی.. روی برگه بنویس و یک بار بخون بعدش اون برگه رو پاره کن بریز توی رودخونه تا برن و حتما از خاطرات خداحافظی کن و سعی کن زندگی جدیدی شروع کنی…تازه میدونی اسم دخترت چقدر قشنگه …عسل یعنی شرینی زندگی….موفق باشی

  53. 53

    مینا گفت,

    January 11, 2010 @ 3:02 pm

    توکل به خدا و سپردن همه اونایی که بدی کردن به دست خدا و آرزوی خوشبختی برای اونایی که بهشون نرسیدیم بهترین راهه :oops:

  54. 54

    sania گفت,

    January 14, 2010 @ 4:31 am

    تاکی بایدبشینم تنها توی اتاقم
    آخه ببین به جزتو دیگه عشقی ندارم
    دیگه عشقی ندارم سیاهه روزگارم
    پای عاشقی دادن همه داروندارم
    دیگه عشقی ندارم ستاره ای ندارم
    ستاره ام تو بودی بیابرگردکنارم
    عاشقی بی پناهم جزتویاری ندارم
    آره من بی قرارم بیابرس به دادم
    حال وروزم وببین بیا اشکاموببین
    دنبالت دارم میگردم بیاکنارم بشین
    از خدامی خوام فقط صبرمو زیادکنه میونم که بر نمی گرده…

  55. 55

    sania گفت,

    January 14, 2010 @ 4:37 am

    سلام زهراجون دارم زورمیزنم که ازیادم بره تنها راهی که همه بهم پیشنهادمیکنن برم دانشگامو درسموبخونم به امیداون روز که پیشرفت بشه تنها هدفم ….

    یک پایان تلخ بهترازیک تلخی بی پایان است……

  56. 56

    saina گفت,

    January 24, 2010 @ 3:57 pm

    salam ashkan haleto kamelan dark mikonam manam daram ba gerye minevisam manam asheghe pesari bodam ke ounam asheghaam bod man miparastidamesh avalin pesari bod ke hata bahash harf lzadam na inke moghiatesh nabashe na ,manam kheili koshte morde dashtam ama hamaro midadam mamanam bejavabe ali 2 sal pedaramo dar avord ta manam asheghesh shodm hame kari vasash kardm hameye niazasho raf kardm ta kasio nakhad gherti bodm ama chadri shodam ounam az ounayi ke faghat damagheshon malome hija nemiraftm ………..ama aman az in daneshgahe lanati avazesh kard behem naform khianat kard ounam to terme aval dastamo ba tigh zadam goft ghalat karde tarkesh nakonam ama bare avalesh nabo ke bebakhsham taze ham bastare dokhtaream shode man khodayi shod fahmidm inam begam ashkan manam raftam hamzaman bahash danesh ama man hata b ye pesaram nega nakardm be khoda hata sare kelasam chadoram saram bod mikhm bemiram raftam ghorsi bekharam ke htman bemirm ama delam be hale mamanam ina misoze zendegimo moft bakhtm nemitnam ghaza bokhoram farda emtahan daram ama hichi nemitonam bekhona ey kash aliam ghadre mohabatamo midonest nemikhamo nemitonamam ba kase dige basham yeki komakam konea

  57. 57

    میلاد گفت,

    February 4, 2010 @ 11:32 am

    برید سره یک کاره دیگه مگه بیکارید اسکلها؟؟؟!!!؟؟؟ :idea: :cool: ;-)

  58. 58

    sania گفت,

    February 5, 2010 @ 4:16 am

    می خوام اینوباورکنه دیگه تمومه…………. بودن من کنار اون دیگه حرومه…………….

  59. 59

    sina گفت,

    February 6, 2010 @ 12:51 pm

    salam sania joon,to webloge aseman darde deleto khoondam,man ham in chizaii ke migi ro dark kardam,man faghat ye jor khodamo raazi kardam,ba chand ta jomle:
    be cheshmaanat biamooz ke har kas arzeshe didan nadarad
    be dastaanat biamooz ke har gol arzeshe chidan nadarad
    be ghalbat biaamooz ke har kas konje an jai nadarad
    movaffagh bashi,bye

  60. 60

    آیلین گفت,

    February 11, 2010 @ 4:30 am

    سلام تمام حرف های همتون رو از اول تا آخر خوندم!
    میتونم درکتون کنم.اما خودم تا به حال وارد اینجور چیزا نشدم چون خیلی می ترسم که یهو شکست بخورم :shock: و اصلا شایدم یه دلیلش این باشه که هنوز نیمیتونم به پسرا اطمینان کنم یا شایدم اینکه تا به حال هیچ پسری نتونسته نظرم و جلب کنه !؟؟؟
    اگرم همچین موردی بوده که هست اصلا فکر نکنم که بتونم جوابش و بدم خوب من فقط 17 سالمه و فکر می کنم هنوز برای عاشق شدن یکم زوده چون من هدف های بزرگتری دارم که ارزشش از همه ی دوستی ها و اینجور برنامه ها خیلی بیشتره ؟!!!نه؟
    امیدوارم همهی شما ها هم از جمله saina جون تو زندگی آینده تون موفق باشید براتون دعا میکنم امیدوارم که شما هم واسم دعا کنید ;-)

  61. 61

    sania گفت,

    February 11, 2010 @ 3:17 pm

    سلام به همگی و سینا جون منم دارم سعی میکنم فراموش کنم البته برام سخته خیلی خیلی سخت ولی چاره ی دیگه ای ندارم جز فراموش کردن منم خودمو با دوستام سرگرم کردم و زدمش بی خیالی …..هرچند میدونم که عمره ما مثل برق وباد میگذره و بعدا به کارایه الانمون می خندیم ولی بازم حاضر نیستیم از تو فکرش بیایم بیرون میدونی بعضی موقعها دوست دارم جایه کسایی باشم که بی وفایی میکنن و طرفه عشقشونو نمی بینن می خوام ببینم واقعا چی نصیبشون میشه ………….. :?: آه نیستی ببینی تنهایهامو … صدای هق هق شب گریه هامو …..بیا بگذر ببخش خوبم گناهم را …..حلالم کن…………آرزو میکنم هیچ کس درد عشق نکشه چون واقعا بزرگترین درده……..

  62. 62

    مینا گفت,

    February 13, 2010 @ 12:43 pm

    سلام دوستان عزیز
    از اینکه مزاحمتون شدم معذرت می خوام من برای دومین بار تو عشق شکست خوردم اولی طی یه صانحه فوت شد و تمام روح و قلبه منو با خودش برد اما بعد از 2 سال در محل کارم عاشق پسری شدم که بعد از 2 ماه بهم گفت واقعا عاشقمه ون دوستم داره پسره سر به زیری بود اما الان بعد از 7 ماه که منو دیوونه خودش کرده بهم میگه ازم متنفره چون من زیاد خشگلم و دیگران حسودی می کنند به عشق من و اون حلا من این زیبایی رو نمی خوام من فقط عشقمو می خوام دارم میمیرم من مشکل قلبی دارم و شبا از بس گریه می کنم بی هوش می شم مادرم بیشتر از همه عذاب میکشه وقتی می خوام گریه کنم از ترس اینکه کسی صدامو نشنوه صورتمو محکم به بالشم فشار میدم و به حال خودم زار میزنم کمکم کنید.
    :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry:

  63. 63

    امین گفت,

    February 15, 2010 @ 11:20 am

    سلام سانیا.من امینم.میگن واسه کنار اومدن با یه خاطره تلخ با اونی باش که مثل تو بوده باشه.همین امروز الکی این بلاگ و زدم.همشو خوندم تا به تو رسیدم.یه دفه بغضم گرفت ولی حیف که ما مردا با گریه میونه خوبی نداریم.تو عسلتو داری و من حتی دنیامو ازم گرفت و برد.دنیا دخترم بود.زندگیم بود ولی خودش دنیای من بود…دوست دارم آروم شم.نمیشه…
    من خودم فوق روانشناسی دارم.یه مثال میزنم…ماها بازیکنیم تو زمین فوتبال که فقط خودمون و طرفمونو میبینیم.فک میکنیم کار خودمون در اون موقعیت زمانی بهترین کار ممکنه یا بهتر بگم ضعف خودمونو نمیبینیم…فراموش نشه که تماشاگری که داره هر دو رو میبینه بهتر میتونه نظر بده که بازی کی بهتر بود و یا بهترش اینه که راحتتر میتونه نظر بده که این بازیکنا چه کار کنن بازی نتیجه بهتری داشته باشه.مشکل منم همین بود که بعد این همه تماشاگری خودم بازیکن شدم…بالاخره ما یه تجربه ای داریم و چون این بلای آسمانی رو سر منم نازل شده راحتتر درکتون میکنم.من در خدمت شماهام از دل و از جون.اگه خاستین p.m بزارین مثل داداش کوچیکتون میتونین روم حساب کنین.
    به امید شادیه همه شماها.عزت زیاد

  64. 64

    sania گفت,

    February 16, 2010 @ 2:15 pm

    درکار عشق ما همیشه اما بود بی جانی و ریشه از ساقه پیدا بود
    آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم دلواپسی های من از صبح فردا بود
    آن شب که گفتی با توهستم تا که دنیا هست باورنکردم گرچه این جمله زیبا بود
    درعمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست پایان عشق ما پایان دنیا نیست………….
    سلام به همگی و آقا امین من واقعا به این نتیجه رسیدم که نباید خودمونو ناراحت کنیم چون واقعا واقعا اصلا ارزششو ندارن به امید اون روز که هیچکی عاشق نباشه وفقط همو دوست داشته باشیم……
    نه التماسشو نکن دل دیوونه ی بدبخت من اگه دوست داشت خب میموند

  65. 65

    امین گفت,

    February 17, 2010 @ 7:16 am

    سلام سانیا.خوشحالم که به این نتیجه رسیدی.به هیچکی بر نخوره…اول به خودم میگم که تحمل تنهایی بهتر از گدایی محبته.سانیا عشق مقدسه اینو نگو که به امید روزی که کسی عاشق نباشه.عاشق نباشی زندگیت بی معنیه.قبول کن مرز بین عشق و خودخواهی به باریکی یه موئه.عشق یعنی دگر خواهی که خیلی وقتا فکر میکنیم که عاشق شدیم ولی نه.افراط و تفریط نمیگم تو عشق تو همه چیزا باعث شکست تو اون قضیه میشه.فراموش نکنید عزیزان نهایت عشق نفرته.هر وقت به اونجا رسیدین بدونین که عاشق واقعی هستین

  66. 66

    گلاگياتور پير گفت,

    February 19, 2010 @ 12:50 pm

    توجه توجه توجه توجه توجه اين حرفهاي يك گلاگياتور پير زخم خوره هست من به همه ميگم عاشقي كار هر كس نيست هر كس كه مي خواد عاشق بشه يا كه عشق بازي كنه بايد زياد به حرف دلش گوش نكنه از تجربه ديگران استفاده كنه تا بتونه هر چه زودتر به اون چيزي كه مي خواد برسه يهههههه توصيه فني اول به سن بعد به هيكل خودت وطرف يه نگاه بنداز ببين به هم مي خوريد كه با هم راه بريد……….

  67. 67

    sania گفت,

    February 20, 2010 @ 3:24 am

    واقعا من دارم دیوونه میشم خدایا این چه حالی بود نصیبم کردی تاوان کدام گناه رو دارم پس میدم الان که دارم اینو می نویسم حالم خیلی بده دارم از غصه میمیرم خداااااااااااااااااااااااااااااااا من این حالو نمی خوام

  68. 68

    امین گفت,

    February 20, 2010 @ 12:11 pm

    وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای سانیا از دست تو

  69. 69

    sania گفت,

    February 23, 2010 @ 12:17 pm

    سلام من حالم این روزا اصلا خوب نیست دارم داغون میشم بدجور رفتم تو فکر دوباره دارم میرم مسافرت بلکه حالم بهتربشه …….نمی دونم این حالم تا کی ادامه داره ولی از خدا فقط آرامش می خوام که ازتوفکرش بیام بیرون دیگه دوستامم حوصله مو ندارن از بس غمگینم نمی دونم چیکار کنم بعضی روزا میرم از دور میبینمش وحتی بعضی وقتا فقط از در خونشون رد میشم که آروم بشم واااااااااااااااااااااای خدا جون کمکم کن این حال برام سخته دارم آتیش میگیرم انقدرغمم زیاده که دارم می سوزم اینجا……ولی تو خیالتم نیست که دارم میمیرم اینجا……………………..دیگه فکرنمیکنم که یه روزی برمی گردی …….به چه قیمتی منو به خودت وابسته کردی :?:
    سلام تو بگو امین جون من باید چیکار کنم کاردرست چیه؟واقعا تصمیم گرفتن واسم سخته….

  70. 70

    باران گفت,

    February 24, 2010 @ 5:54 am

    سلام به همگی
    منم توی عشقم شکست خوردم اما مورد من با خیلی ها فرق میکنه چون من هیچ وقت توی زندگیم دوست پسر نداشتم چون هیچ وقت دلم نمیخواست شکست خورده باشم, حالا شکستی که خوردم با خواستگارم بود ,ما همو خیلی دوست داشتیم اما متاسفانه من زیاد از اطرافیانم مشورت میخواستم همین موضوع باعث شد بین ما فاصله بیفته و یک روز که از طرف اطرافیانم پر شده بودم بهش جواب منفی دادم و الان یک ماه است که حسابی از اینکه از دستش دادم قاطی هستم ,گریه میکنم و با خودم حرف میزنم
    یک دیونه به تمام معنی شدم…هیچ کاری نمیتونم بکنم به جز غصه خوردن..

  71. 71

    saina گفت,

    February 24, 2010 @ 8:20 am

    مرسی ایلین جون اما من دیگه اخر خطم فقط منتظر مرگمم.زندگی خیلی بیرحم

  72. 72

    saina گفت,

    February 24, 2010 @ 8:32 am

    سلام سانیا جون
    برو کلاس ورزش نه کلاسی که به تمرکز نیاز داره برو استخر برو اسب سواریو…….
    اون داره خوش میگزرونه اونوقت تو بهترین روزای عمرتو و جوونیتو داری سر هیچو پوچ تباه میکنی.

  73. 73

    باران گفت,

    February 24, 2010 @ 1:52 pm

    میشه چند تا روش واسه کسی که به انتها رسیده و میخواد راحت بشه از این زندگی رو متذکر بشید..من دیگه طاقت ندارمممممممممممم

  74. 74

    saina گفت,

    February 24, 2010 @ 3:20 pm

    چرا باران عزیزم؟منم مثل تو دنبال همچین راهی بودم اما دلم واسه مامان و بابای نازم میسوزه که واقا عاشقم هستند.به خاطر اوناست که دارم زندگی میکنم.من حتی یه بارم خود کشی کردم اما به موقع رسوندنم و از اونجایی که 7 تا جون دارم هنوز زندم.باران زندگی کن.دنیا ارزش نداره
    باران اگه واقا دوسش داری و اونم دوست داره و مطمعا هستی با اون خوشبختی بهش بگو .دنیا به اخر نرسیده دختر اگه جای من بودی چی کار میکردی ؟؟؟؟شاید صلاحت این بوده شاید یکی خیلی بهتر قسمتت. به خدا توکل کن .شاید به خاطر خوبیت خدا یه بدو ازت دور کرده.
    ناشکری نکن.
    ارزو میکنم هرچی صلاحت واست بشه.

  75. 75

    باران گفت,

    February 25, 2010 @ 1:50 am

    مرسی saina ی عزیز امیدوارم شاد باشی..خیلی دوستش دارم اما دیگه کار از کار گذشته من بعد از اینکه پشیمون شدم بهش مسیج دادم و زنگش زدم اما جوابمو نداد..فقط خدا میدونه من چی میکشم ..پایان نامه دانشگاهمو باید تحویل میدادم که ندادم..عشقمو از دست دادم…دیگه امیدی واسه زندگی ندارم .میدونم دیگه کسی رو اندازه اون دوست نخواهم داشت .. فقط یه نصیحت به دوستان عزیز دارم توی ازدواج بعد از اینکه کلیات طرف رو پسندیدین به دنبال حرف دلتون برید
    من فقط دلم میخواد بمیرم تا بتونم فراموشش کنم

  76. 76

    امین گفت,

    February 25, 2010 @ 9:43 am

    با عرض پوزش شماها عاشق نیبستین-خود خاهین

  77. 77

    saina گفت,

    February 25, 2010 @ 1:46 pm

    چرا خود خاهیم؟اصلا این حرفت و قبول ندارم من از خودم به خاطر اون گذشتم از ایندم از زندگیم از…فقطم به خاطر اون نه خودم.همه رو جمع نبند تو این دنیای پر از دروغو ریا هنوز عاشق ها واقعی پیدا میشن اما به دلیل عدم وجود معشوق پاک و قدر شناس له میشن

  78. 78

    saina گفت,

    February 25, 2010 @ 1:59 pm

    باران عزیزم یه روز به این روزات می خندی بین تو و اون جز چند کلمه حرف و 2-3 بار ملاقات چیز دیگه ای نبوده من 5 سال سایه ش و 3 سال تمام خودش (هر روز هر دقیقه)تو زندگیم بود و من 3 سال فقط زندگی و هدفم اون بود امیدم واسه زندگی و…..اما افسوس……………
    منم داغونم واقعا داغوناما تصمیم گرفتم دیگه فقط عاشق خودم باشم و واسه خودم زندگی کنم واسم دعا کنید چون این اخرین راهه اگه نتونم خود و خلاص می کنم
    باران یکی هست که مال تو و تو مال اون .اگه اون واقا دوست داشت جوابتو با کله میداد فراموشش کنوبرو پیش یه روان شناس واقعا جواب میده .
    منم میخام برم.

  79. 79

    نگار گفت,

    February 26, 2010 @ 3:10 am

    منم داغونم توی اون روزای سخت که سرباز بود باهاش دوست شدم و با اینکه راهم دور بود هیچوقت تنهاش نذاشتم بهم گفته بود تا آخرش باش منم قبول کردم و کم نذاشتم اما به خاطر یه چیز مسخره و کوچیک تنهام گذاشته . بهم گفته بود خیلی ها بهش نامردی کردن اما مثل اینکه خودشم نامرد شده بود ولی من دیر نفهمیدم

  80. 80

    زهرا گفت,

    February 26, 2010 @ 4:44 am

    سلام مینا جان منم مزاحم همیشگی امیدوارم حالت خوب باشه منم مثل تو شکست عشقی خوردم ولی من به خدا توکل کردم تورو خدا شبا گریه نکن به قلبت فشار نیار …. پس چرا وقتی فرشتگان از خدا پرسیدن اگه ادماتو دوست داری پس چرا بهشون غم دادی خداوند در جواب فرمود اگه بهشون غم ندهم مرا هیچ موقع یاد نمکنن…پس توهم به خدا توکل کن …و امیدوار به اینده منم واست دعا میکنم توهم واسه من دعاکن که فراموشش کنم ولی درمورد عشق اولت واقعاتسلیت میگم…و اما تو نگار جون تو دیگه مثل خودمی …منم راهم با عشقم دور بود همین جوری گذاشت رفت به خدا توکل کن خدا داره امتحانمون می کنه واسم دعا کن که فراموشش کنم … بیشتر پسرا نامرد هستن خودشون میزارن میرن اونوقت به ما میگن نامرد …

  81. 81

    امین گفت,

    February 26, 2010 @ 8:26 am

    اگه خود خاه نبودین این آخرتون نبود.آدم تا چیزیو داره قدرشو نمیدونه.وقتی از دسش داد اونوقت می فهمه چه کرده.با شمام عزیزان دلم تو خودتون بگردین مشکل کار کجاس.اونی که رفته دیگه رفته.بزار یه تجربه شه واسه عشق بعد .

  82. 82

    باران گفت,

    February 26, 2010 @ 3:25 pm

    آره من اینو قبول دارم,تا وقتی که نازمو میکشید روزی 100 بار بهم میگفت عاشقمه و بی من هیچه و بی قرارم بود انقدر با کارها و حرفام دلشو شکوندم که دیگه نخواستم و حالا که از دستش دادم میفهمم چقدر باارزش بود و چقدر دوسش داشتم ,حاضرم دنیامو بدم ولی اون یه بار دیگه بهم میگفت دوستم داره , خیلی باهاش بد رفتاری کردم خیلی عذابش دادم ..حالا هم دارم جزاشو میبینم..بدترین لحظات و دقایقو دارم..فقط دارم گریه میکنم و به یاد خاطرات و صداشم ..به خدا دیگه دلم نمیخواد زنده باشم..
    آخه تجربه ای که دیگه به دردم نخوره چه فایده داره؟؟؟؟

  83. 83

    sahel گفت,

    February 26, 2010 @ 7:25 pm

    منم یه شکست خوردم اما هرچی سرم بیاد حقمه.دوست پسرم خیلی دوسم داشت به خاطرمن جلو همه وایساد البته منم خیلی دوسش داشتم و دارم اما من همه چیو بهم زدم الان11روزه ازهم جداییم اون اینجا رفتو منم ازش بیخبرم هیچوقت خودمو نمیبخشم که دلشو شکستم.یادم نبود بگم 18سالمه.برام دعا کنید که دوباره به هم برگردیم

  84. 84

    sahel گفت,

    February 27, 2010 @ 6:48 am

    اون همیشه باهم کنار میومد همیشه باهام مهربون بود با تمام مشکلاتی که براش درست کرده بودم اما بازم مثه شاهزادها باهام برخورد میکرد .میدونم که باورکردنش دوراز عقله اما من تاحالا گریه نکردم همیشه اشکامو نگه میدارم اما دوری اون اشکه منو دراورد گریه کردن برام خیلی سخته اما دیگه نمیتونم هشکامو نگه دارم :cry: .اون باتموم دوست داشتنی که نسبت به من داشت وقت رفتن بهم گفت من با همه چی ساختم اما غرورمو زیره با نمیزارم بهت التماس نمیکنم.فکر میکردم جدایی اسونه اما نمیدونستم نابودم میکنه.منم نمیخوام عشق رو گدایی کنم.شما بگید چیکار کنم؟؟؟؟غرورمو بشکنم یا با درد جدایی نابود شم؟؟؟ :cry: :cry: :cry: ؟؟؟

  85. 85

    باران گفت,

    February 27, 2010 @ 9:55 am

    جالبه چون من هم همین احساس و همین حالتها رو دارم ساحل, وقتی پشت سر هم دلشو شکوندمو دست آخر ردش کردم اصلا فکرشو نمیکردم که نتونم تحمل کنم,تازه 11 روز که خوبه من یک ماه دارم گریه میکنم,تو میتونی بهش زنگ بزنی و دوباره ازش بخواهی که یه بار دیگه به خودش و به تو فرصت بده تا جبران کنید…ولی من بیچاره دیگه راهی ندارم جز اینکه بسوزم,من عاشقش بودم اما وقتی رفت فهمیدم
    دفتر خاطراتمو هر شب ورق میزنم….اسم تو ,تو هر صفشه میخونمو میشکنم…

  86. 86

    sahel گفت,

    February 27, 2010 @ 12:10 pm

    سلام باران جون باورکن این11روز به 11سال برام گذشت میدونم اونم الان ازمن بدتره اما هیچ راه دسترسی بهش ندارم.نمیتونم خودمو ببخشم که اینجوری دربه درش کردم کاش زمان به عقب برمیگشت کاش تموم اینا فقط یه خواب بود اما نیست :cry: من نمیخوام ازش خواهش کنم کنارم باشه اما ازش میخام منو ببخشه.الان که دارم ایانرو مینویسم چشمم بره اشکه اما نمیخوام بیاد بایین.من هیچوقت مشکلاتمو به کسی نمیگم همیشه غصه هامو تو دلم میریزم اما دیگه تاکی؟؟؟الانشم فقت بااین نوشته ها داردم خودمو یه کم اروم میکنم.باران سعی کن کنار بیای میدونم داری چی میکشی اما همیشه یه راهی هست

  87. 87

    باران گفت,

    February 27, 2010 @ 2:02 pm

    منم مثه تو اشتباه کردم.هیچ وقت نذاشته بودم مامان و بابام اشکمو ببینن اما حالا های های گریه میکنم :cry: آخه چطوری میتونم دوام بیارم؟هنوز دسته گلهایی که برام میاورد کنار دیوار توی اتاقمه هر روز نازشون میکنم.اس ام اس هاشو هنوز دارم دوست دارمایی که میگفت….وای خدا کمکم کن این خاطراتش منو داغون کرده..منو تو دقیقا یه گناه مشترک مرتکب شدیم ساحل:
    دل کسی که عاشقمون بود رو شکوندیم حالا که دیگه رفتن فهمیدیم ما عاشقتر بودیم….
    باید چه کنم دردم کم بشه؟؟؟ :cry:

  88. 88

    sahel گفت,

    February 27, 2010 @ 3:04 pm

    قربونه اون اشکات برم.شرایط تو با من فرق داره تو خاستگارت بوده اگه خودت بخوای میتونی دوباره به دستش بیاری اما ما دوست بودیم شانسمون کمتره.نمیگم بهش فکرنکن اما زندگیتو تباه نکن.منم الان تنهام ما قسم خوردیم که بدونه(تا)باهم باشیم اما الان…اما من روحرفم میمونم هیچوقت عاشق کسی دیگه نمیشم.به تنهایی زندگیوم میسازم و با خاطراتش دوریشو تحمل میکنم :sad: و همونطور که برای دوین بار قسم خوردم بدونه (تا)منتظرش میمونم و به بزرگی عدد1دوسش دارم
    نکنه لالا کردی؟؟؟من منتظرم زودباش بیا باران :shock:

  89. 89

    باران گفت,

    February 28, 2010 @ 9:45 am

    آخه جی بگم ساحل جان که امروز چقدر خرابم….میدونی امروز چقدر برام سخت بود تا انگشتری که بهم داده بود رو پس بدم ..دنیام خراب شده..همش هم تقصیر خودم بود..
    والا ساحل من فکر میکنم ما باید تحمل کنیم و با این وضع کنار بییام چون عشقی که بعدا با درخواست و شکستن غرور باشه دیگه به دل نمیشینه…

  90. 90

    sahel گفت,

    March 1, 2010 @ 1:58 am

    nemidunam baran chi begam say kon ba in vaziyat kenar biya khodet say kon zendegito besazi donya ke be akhr nareside.midunam sakhte dakr mikonam chi mikeshi ama kenar umadano tahamol kardan tanha charast.nazar shekaste ye eshgh nabudet kone

  91. 91

    باران گفت,

    March 1, 2010 @ 4:22 am

    آره خانوادمم همینو میگن…نباید خودمو ببازم باید خودمو بسازم… از این تجربه تلخ باید درس بگیرم واسه زندگیم اما منظور عشق دوباره نیست چون نمیخوام فعلا عشقی در کار باشه
    واسه زندگیم یه درسهایی گرفتم که شاید به دردم بخوره..دلم شکسته اما پر از غروره که باعث میشه یه امیدی واسه زنده موندن بهم بده
    خدایا کمکمون کن

  92. 92

    sahel گفت,

    March 1, 2010 @ 4:35 am

    اونا درست میگن به زندگی امیدوار باش.من که حسابی از کارو زندگیم افتادم نه درس میخونم نه تو کلاسام شرکت میکنم.فقط بیرون میرمو خاطره هاشو یادم میارم میخوام خودمو از این وضع راحت کنم نمیخوام دیگه زنده باشم.مردن خیلی راحت تره

  93. 93

    باران گفت,

    March 1, 2010 @ 5:53 am

    خدا نکنه الهی 1000 سال زنده باشی.دیگه نبینم از این حرفا بزنیهااااااا…منم یه مدتی مثه تو فکر میکردم اما آخه چه فایده داره با این کار که به اون نمیرسی که دختر..منم از کارو زندگیم افتادم دیگه سراغ پایان نامه ام نرفتم و کلاس موسیقیمو ترک کردم …با خاطراتش روزمو شب میکنم ..اما نمیدونم اون که ابراز میداشت از من عاشقتره چطور الان تونسته تحمل کنه؟یعنی دروغ بود چطور میتونست انهمه دروغ بگه و من باورم بشه..آخه چی بگم بهش؟دلم که نمییاد هیچ وقت نفرینش کنم..پس چطوری زخم قلبمو التیام ببخشم؟تو چند سالته ساحل؟از کجایی؟

  94. 94

    sania گفت,

    March 1, 2010 @ 12:56 pm

    سلام به همگی باران ساحل زهراجون امین جون و… …… همشوخوندم آخ که چقدر دل شکسته داریم من فکرمی کردم فقط خودم اینجوریم چقدر دردو دل کردید به خدا اشکم در اومد من خودم زخم خوردم خوب می فهمم شماها چی میگین فقط از خدا می خوام کمکمون کن واسه خودم وهرچی عاشقه دعا میکنم به عشقش برسه ……..نگفتم من خداحافظ آخه قلبم هنوز گیره…….به پات میریزم اشکامو شایداین آخرین تیره ………….

    خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این عیدو چجوری بگذرونم سخته نمی تونم تحمل ندارم دلخوشی ندارررررررررررررررررم

  95. 95

    saina گفت,

    March 1, 2010 @ 4:40 pm

    نه اقا امین من قدرش و میدونستم هیچوقت کاری نکردم که ناراحت شه چون طاقت ناراحتیش و نداشتم و الانم 5 روزه کامل جوابشو ندادم فقط پشیمونم که چرا به خاطر اون خودم و فراموش کردم
    عشق…..
    همه ی اطرافیانمم این حرف و میزدن میگفتن از جوونیت استفاده کن اما من جلو همه واستادم
    خیلی گریه کردم اما تو این 5 روز یه قطره اشکم نریختم چون اون ارزش عشق و محبتم و نداشت
    دل که گاراژ نیست هروز عاشق شی
    من میخام سنگدل شم و تا حدودی شدم ………..
    هیچکس ارزش نداره
    باران و ساحل عزیزم داستانتون شبیه اوایل منه ایندتونم منم خودتون قزاوت کنین
    این سایت خیلی الیه من ادم تو داریم نمیتونم حرفمو به کسی بگم
    اما اینجا واقعا حالم بهتر میشه
    مرسی از مسوول این سایت واقا عالیه

  96. 96

    باران گفت,

    March 2, 2010 @ 2:49 am

    اصلا هرچی تجزیه تحلیل میکنم نمیفهمم منظور از نوشتن این جمله بی ادبی و توهین آمیز “خاک بر سر مسول سایت” چیه؟ مگه از اون بالای صفحه تا اینجا بچه ها درد دل و اتفاقاتی که براشون افتاده و نظرشون رو راجع به بقیه ننوشتن؟ من توی این 90 تا comment موضوعی به جز بحث شکست عشق و خاطرات و غم و جدایی چیز دیگه ای نخوندم و دیدم شاید یه نا امید از زندگی سیر شده با خوندن نظرات بقیه حالش بهتر بشه مثله خودم که از وقتی مییام توی این سایت و درددلمو مینویسم و بقیه امید به زندگی رو برام مینویسن و کمکم میکنن که با این موضوع باید کنار اومد نه افسردگی گرفت واقعا بهتر شدم..

    لطفا اگه برداشت من از این نظرات اشتباه است و بحثها باید چیز دیگه ای باشد “” استاد جناب آقای امین کارشناس ارشد روانشناسی “”اعلام بفرمایید که بدونیم..

    اگر بحث علمی یا هرچیز دیگه ای مد نظر است بگید ما کم نمییاریم استاد… خیلی از ماها که مییایم اینجا و از شکست میگیم و اینجوری low و کوچیک شدیم و به نحوی بعضیا فکر میکنن ما فقط به فکر این موضوعها هستیم و احساس professional ی بهشون دست میده , از نظر تحصیلات و پیشرفتهای زندگی خیلی خیلی بالاتر هستیم .. نکته اینه که معرفی کردن شخصی اینجا جاش نیست وگرنه…..

  97. 97

    sahel گفت,

    March 2, 2010 @ 3:36 am

    اقا امین حق با بارانه اگه این نوشته ها نبود خدا میدونه الان خیلیا به کجا رسیده بودن.خیلی از ادما مثه من همیشه غصه هاشون تو دلشونه و اگه این نوشته ها نباشه چجوری باید خودشونو اروم کنن؟؟درضمن اگه کمی با احترام حرف بزنی بهتره این جور حرف زدن مناسب یه اقای تحصیل کرده نیست

    چه جالب باران با اینکه فاصله سنیمون زیاده اما خیلی خوب حرفه همو میگیریمو حله همو درک میکنیم

    baran shayad rast migi un asgeghet nabude age eshgh vaghei bashe hame chi inghad bi arzesh tamum nemishe.kholase bayne ma hamechi tamum shod o bayad kenar biyam.man 18salame va sanandajiam.to kojaee hasti o chand salete

  98. 98

    باران گفت,

    March 2, 2010 @ 5:53 am

    منم یه بار اسم یه نفر را ذکر کردم و وقتی مدیر محترم سایت پاکش کردن متوجه شدم که باید حریمو رعایت کنم و متوجه شدم که اینطور بهتره ..آشنایی من با این سایت این طور بود که در google جمله عشق شکست خورده را تایپ کردم پس حق دارم که بتونم درد عشقو اینجا بنویسم نه توی یه سایت علمی یا ورزشی یا سیاسی…با تشکر از مسول محترم سایت که این موضوع عمومی که حرف دل خیلیهاست رو راه انداختند..ساحل من از شیراز و 29 سالمه

    با تشکر( اگر کسی صحبت موافق و مخالفی راجع به بحثهای من دارد میتواند مطرح کند. )

    :sad: از مسول سایت خواهش میکنم که جمله ای که ذکر شد توسط یکی از دوستان را پاک بفرمایند..چون من هربار که مییام و میخونمش حال بدی بهم دست میده :sad:
    با تشکر

  99. 99

    امین گفت,

    March 2, 2010 @ 11:41 am

    واقعا که…………………………………………………… .

  100. 100

    باران گفت,

    March 2, 2010 @ 2:45 pm

    پیشنهاد:دیگه راجع به این مسایل پیش اومده صحبت نکنیم..همون مسایل قبل را ادامه بدیم من داشتم نکات خوبی از بچه ها یاد میگرفتم ..تو این شرایط بحرانی خیلی داشتم بهتر میشدم ولی دوباره..

  101. 101

    امین گفت,

    March 3, 2010 @ 6:20 am

    پیشنهاد من اینه که اصلا در مورد گذشته حرف نزنید.گذشته ای که داره کم رنگ میشه.نمیشه که آینده رو روی خرابه های گذشته ساخت که میشه یه گذشته ی دیگه.برای رسیدن به یقین مطلق باید به همه چی شک کرد.میگن عاشق شدن دست خود آدم نیست.نه اشتباه محضه.زن و مرد یه نیمه ی گم شده دارن.اسلش و بک اسلش با هم جور در نمیان.و اما در مورد مسول سایت.برادر یا خاهر عزیز ارزش کار خودتو پایین نیار خاهشا.

  102. 102

    sahel گفت,

    March 3, 2010 @ 7:46 am

    tasmim ereftm dige khodam bsham ye ensane vaghei bedune hich eshghio dusdashtani.mikham ghalbamo sangi koam o be behtarin shekle momken ayandamo besazm.hich kas arzeshe shekastane ghoruro nadare.az n sanye ghasam mikoram hata ye sanye behesh dek nakonam hame chi vase hamishe tamum shod az moire sayt mikham tamam neveshtehamo pak kone .lotfan on karo bokon in dovomn ghadam vase fraush kardane

  103. 103

    باران گفت,

    March 3, 2010 @ 9:50 am

    درست است نباید آیند رو روی خرابه های گذشته ساخت..جمله قشنگی بو.. ممنون
    این از اون جملات امید بخش و زندگی ساز واسه ناامیدی مثه منه..
    با تشکر

  104. 104

    saina گفت,

    March 3, 2010 @ 3:04 pm

    اره ساحل عزیزم بهترین تصمیم گرفتی
    منم متولد 70 هستم
    خواستن توانستن است
    منم این تصمیم و گرفتم 5 روز دووم اووردم اصلا به اون فک نکردم هروقتم فکرم طرفش میرفت فکرم ب جای دیگه پرت میکردم و خیلی عالی پیش میرفتم تا دیروز که امد دانشگاه اولش اومد واستاد نگام کرد رفت خودم و زود جمع کردم و دوبارهسنگ شدم اما سر کلاس بعدیم دوباره امد دیگه دووم نیوردم ……..
    شما بگید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    خسته شدم خسته شدمممممممممممممممممممممممممم

  105. 105

    باران گفت,

    March 4, 2010 @ 5:55 am

    ببخشید ساینا من خیلی سعی کردم بفهمم موقعیتت چطوره تا بتونم کمکت کنم .گفتی بچه 3 ساله داری اما هرچی پیامهاتو میخونم نمیگیرم این آقا که اومد داشگاه دیدیش شوهرت بوده ؟ببخشید که میپرسم اما تا ندونم نمیتونم یه راه حل خود بهت بگم..
    من خیلی بهترم مرسی از این سایت که از نابودی نجاتم داد..گاهی یادش می افتم و دلم واسه خودم میسوزه…اما دیگه گریه نمیکنم..انگار قلبم میخواد بترکه..
    دیگه عادت کردم…

  106. 106

    sahel گفت,

    March 5, 2010 @ 4:24 am

    ساینا دیگه گول نخوری دوباره باهاش باشی اگه خوب بود که ترکت نمیکرد.به درسات ادامه بده میدونم سخته اما بیخیالش شو اون لیاقت تورو نداره.به اینده ی اون بچه ت فکر کن و ایندتو بساز.
    باران بسته دیگه بااین حرفا چیزی تغییر نمیکنه.کم خودتو دپ کن بیخال بابا عشقا همه کشکه

  107. 107

    باران گفت,

    March 5, 2010 @ 5:43 am

    آه…..گریمون هیچ….خندمون هیچ…باخته و برندمون هیچ…
    همه چی تویی ….زمین و آسمون هیچ

  108. 108

    امین گفت,

    March 6, 2010 @ 5:03 am

    فقط خانوما:خدا شما را آفرید چون استوره صبر بودین.ان الله مع صابرین.تو کار خدا شک نکنید که گناه کبیرس و گناه کبیره باعث صلب توفیق میشه.توکلتون به اونی باشه که شما رو عاشق کرد

  109. 109

    باران گفت,

    March 6, 2010 @ 6:39 am

    آقا امین کار من از صبر گذشته..نزدیک 40 روز است که هرکاری تونستم کردم که از این وضع بیام بیرون ولی نشده.مشاور رفتم.. کتاب خوندم..کلاسا مختلف میرم…دیگه گریه هام بند نمییتد.آخه چرا خدا کمکم نمیکنه؟چرا حالا که اشتباه کردم دستمو نمیگیره؟ میخواد از غصه بمیرم؟اصلا به حالت نیستی و پوچی دراومدم.دیگه آخر خطم..
    فقط یه چیزی شماهایی که سنتون کمه خودتونو درگیر این جداییها نکنید ..
    خداحافظ همتون

  110. 110

    saina گفت,

    March 6, 2010 @ 10:21 am

    سلام.
    نه باران عزیزم من ازدواج نکردم بچه هم ندارم اشتباه متوجه شدی من و اون 3سال با هم دوست بودیم
    البته اون 2 سال دنبالم بود تا باهاش دوس شدم
    ساحل عزیزم من اون و ول کردم نه اون.به خاطر اینکه فهمیدم با یکی از همکلاسیهای دخترش که دختر خرابی هست ریخته رو هم .
    اما اون گفت غلط کرده و دیگه تکرار نمیشه و……….
    اما بار سومش این کارو میکنه و منم به صورت خیلی عجیبی میفهمم.یه بار 2سال پیش که ولش کرده بودم یه بار تابستون یه بارم چند هفته پیش.
    من دیگه عاشقش نیستم
    فقط وابسته ام و یه کم به خاطر خاطرات عالی که با هم داشتیم دوسش دارم
    اما یاد کاراش می افتم ازش متنفر میشم اون قول داده درست شه قول داده جبران کنه و……میگه عاشقمه میگه اونا هوس که سراغش میاد میگه فهمیده اون دختره خرابه وسوسه شده و……..میگه اگه من برم همه غلطی میکنه و…….
    خانواده هامونم در جریان دوستیمون هستن حتی فامیلامونم میدونن
    حالا بگو چی کار کنم
    دارم میترکم

  111. 111

    saina گفت,

    March 6, 2010 @ 10:28 am

    باران جان اراده کن و فراموشش کن بخواه که فراموش کنی
    تو نیمیخای قبول کنی اون دیگه رفته به خاطر همین اذیت میشی و به قول خودت نمیتونی اما
    خواستن توانستن باور کن

  112. 112

    امین گفت,

    March 6, 2010 @ 12:13 pm

    ما این وسط 2 تا سانیا داریم.
    مهم نیست.یه پیشنهاد.بهتر نیس این بحسها رو عوض کنیم؟

  113. 113

    باران گفت,

    March 6, 2010 @ 2:52 pm

    سلام
    saina ببخشید آقای امین درست میگن ما 2 تا سانیا داریم که من قاطی کردم.شرمنده..
    ببین به نظر من این پسر به دردت نمیخوره ..عشق واقعی هیچ وقت به دنبال هوس یه دختر خراب و عذر و بهانه نمیره..من از چشمام بیشتر به این فردی که داغونشم اطمینان داشتم .. از این کارا نداشت و پسر خیلی درسخون و سر به زیری بود ولی آخرمو ببین ..عشقش دروغ بود ..تازه میدونی که دوستمم نبود…ببین ساینا این آقا فقط باهات دوسته..یه هوس عشقی …هرچی بیشتر پیش بری سخترت میشه..
    تو خیلی جوونی با خودت بد نکن..

  114. 114

    mona گفت,

    March 6, 2010 @ 5:53 pm

    نمیدونم اسم این قصه ی زندگی ام رو میشه گذاشت شکست در عشق یا نه؟خودتون قضاوت کنید.من در دانشگاه از پسری خوشم اومده بود که کم کم عاشق او شدم.او به همه فهمانده بود که از من خوشش میاد و به قول خودمون کلی برام تابلو بازی در میاورد ولی من به خاطر غروری که داشتم او هر کاری میکرد من زیاد به او اهمیت نمیدادم تا آنکه در ترمهای بعد با آنکه هر وقت مرا میدید لبخند بر لب میاورد او به سمت من و دوستم آمد و نامه ای به دوست من داد و گفت این را بدهید به خانم x و من آن لحظه تمام دنیا جلوی چشمانم سیاه شد و غمگین و ناراحت وارد کلاسی که با او داشتم شدم و او کاملا حال مرا فهمید و آخر کلاس به من گفت ببخشید خانم و من عصبانی دوستم را صدا زدم و به او اهمیتی ندادم و او رفت. چند ماهی از این قضیه گذشت و من که فکر میکردم او با آن دختر دوست است فهمیدم که به تنها دختری که اهمیت نمیدهد همان دختر است و خودش وقتی مرا میدید سرش را پایین می انداخت و ناراحت از کنارم رد میشد و من چون همچنان به او علاقه داشتم رفتارم کمی بهتر شد تا آنکه 1روز دیدم در کلاسی که با هم داشتیم داره گریه میکنه باورتون میشه؟من فکر کردم کسی از بستگانش را از دست داده ولی فردای اون روز او را خوشحال دیدم ولی اون لحظه ای که اون داشت گریه میکرد و من وایستادم نگاهش کردم او نگاهی به من انداخت و دوباره شروع به گریه کرد و من خیلی خیلی ناراحت شدم و سرم رو به عنوان متاسفم تکان دادم و از کلاس بیرون آمدم.دیگه تصمیم گرفتم که غرورم رو کنار بگذارم و به او سلام بدهم تا 1 روز تا او را دیدم سلام دادم و او هم با لبخند جواب سلام مرا داد و 2 سال گذشت و ما فقط با هم سلام و علیک میکردیم و او نیز از من جزوه میگرفت و من روز به روز عشقم به او بیشتر میشد تا این که در ترم آخر بودیم که به او سلام دادم و او جواب سلام مرا که همیشه با لبخند میداد به سردی و با اخم داد میخواست گریم بگیره و تصمیم گرفتم دیگه بهش سلام ندم همین کار رو کردم و فردای اون روز بدون این که به او سلام بدهم از کنار صندلی او رد شدم و او با لبخندی حاکی از تعجب به چشمان من خیره شد و من رویم را از او برگرداندم و بعدش هم کلی خودم رو لعنت کردم این ترم آخری چه کاری بود کردی؟ولی دیگه باید همون روش رو پیش میگرفتم به خاطر حفظ غرورم. او نیز هر وقت وارد کلاس میشدم بیشتر از همیشه به چشمان من خیره میشد و لبخند بر لب میاورد و من را بیشتر و بیشتر شیفته ی خود میکرد ولی به خاطر غروری که هر دویمان داشتیم تا آخرین روزی که فارغ التحصیل شدیم دیگر با هم حرف نزدیم و فقط با لبخند به همدیگر نگاه میگردیم و حال حدود 1 سالیست که دیگر همدیگر را ندیده ایم و فقط من در رویاهایم او را میبینم ولی نمیدانم آیا او هم به فکر من نیز هست یا نه.ولی هر چه هست و میدانم این است که دلم برای او خیلی تنگ شده و از خدای مهربان میخواهم فقط 1 بار دیگر او را ببینم و او نیز در هر کجا هست به سلامت باشد.

  115. 115

    باران گفت,

    March 7, 2010 @ 11:11 am

    سانیا من نگرانتم..چون عاشقی کاملا درکت میکنم چون خودمم طعمشو چشیدم..طعم قشنگ با عشقت بودن..صداش تو گوشته..هرجا میری میبینیش..و انتظار میکشی..
    اما این آقا حتی اگه زنش هم بشی همین طور خواهد بود..بعدا هم هی میاد عذرخواهی اونوقت که با یه بچه رو دستت ترکش میکنی…ببین اخلاق آدمها رو میشه عوض کرد ولی اخلاقی که مربوط به تفاهم و عدم تفاهم است نه مورد های اخلاقی و …
    خودتو از این منجلاب عشقش بیرون بکش..خودتو کمک کن..نابود نکن خودتو
    لطفا

  116. 116

    امین گفت,

    March 7, 2010 @ 11:34 am

    این حرفا چه معنی میده.البته ببخشید ا.این حرفای شما رو دیدیه که عاشق به معشوق داره.اصلا یه چیزه دیگه.من یه پسرم.از دختری خوشم میاد که مغروره.یعنی همه پسرا اینجورن.رابطه دختر و پسر مثل رابطه آدم با سایشه.هر چی جلو تر میری سایت ازت دور تر میشه.برگرد سایت دنبالت میفته.سخته.خیلی خیلیم سخته.ولی یه کم خودار بودنم بد نیس.نزارین طرفتون فک کنه بش محتاجین.بهتون گفتم منم یه پسرم.وقتی دختری عاشقمون میشه به عشقش فک نمیکنیم دنبال نقطه ضعفشیم به جز موارد خاص.
    فکر ما پسرا در این موارد خیلی کوتاهه.خیلی

  117. 117

    زهرا گفت,

    March 7, 2010 @ 12:09 pm

    سلام… حال همگی خوبه؟
    سلام به باران جون ساحل جون سانیا جون منا جون و همه همه…منم زهرا امیدوارم حالتون خوب باشه داستان همتونو خوندم واقعا نمیدونم چی بگم درمورد این همه شکست خوردهای عشقی …هممون یه جور شکست خوردیم حتی بعضیا که طاقت نداشتن خود کشی کردن ولی باورتون میشه ما شکست خوردهای عشقی از ادمهای که توی عشقشون موفق بودن ..درکو فهممون بیشتر یعنی دیگرانو بیشتر باور داریم…بچه ها بیاید فراموششون کنم میدونم سخته ..ولی میشه هیچ کاری نشود نداره با کمک خدا ..اخه یه ذره فکر کنید تا اخر عمر میخواید حسرت بخورید میخواید دیگه زندگی نکنید ..اخه چرا ما هم ادمیم نفس میکشیم تورو خدا یه ذره به ایندتون فکر کنید که میخواید بقیشو چطوری زندگی کنید..پس بیاید تا زنده هستیم زندگی کنیم واما درمورد پسرا همون جور که قبلا گفتم بیشتر پسرا عشق حالیشون نمیشه.

  118. 118

    mona گفت,

    March 7, 2010 @ 3:38 pm

    سلام داستان عشق منو خوندین در شماره ی 116.به نظر شما چرا اون بعد از اون همه کارهایی که برای به دست آوردن دل من میکرد و من اهمیت نمیدادم اون نامه رو داد به دوست من و بعد فهمید من ناراحت شدم به اون دختر حتی نگاهم نمیکرد؟آیا درست بود من عاشق او باشم یا در اشتباهم؟چهره ی او و حتی خاطرات او یک لحظه از ذهنم بیرون نمیره و نمیدونم چه کار کنم؟چون فکر نکنم اونو دیگه ببینم.

  119. 119

    باران گفت,

    March 8, 2010 @ 12:23 am

    mona سلام متاسفانه باید بگم ما دخترها زیادی احساساتی هستیم و این موضوع کار دستمون میده..پسرها خیلی راحت شروع به ابراز علاقه میکنن ولی دخترها یواش یواش جلو میرن بعد که پسرها سراغ یه عشق جدید دیگه میرن تازه دختر بیچاره عاشق شده و میمونه که پس چرا این که اینهمه منو دوست داشت چرا رفت؟
    به نظر من این یه نوع عادته به اینکه چند سال دیدیش تو دانشگاه و فکرش عذابت میده..یه مدتی طول میکشه که فراموشش کنی..البته من خودم این روزا اوضاع خوبی ندارم وشماهارو نصیحت میکنم..آخه قضیه من با شماها فرق میکنه..

  120. 120

    امین گفت,

    March 8, 2010 @ 11:31 am

    من که دارم بهتون میگم.دوست دارین بی خیال عشقتون شین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    منا خانوم تو اگه باش میبودی الان چه میکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :shock:

  121. 121

    mona گفت,

    March 8, 2010 @ 4:15 pm

    سلام آقا امین.من منظورتونو ندونستم من اگه چی؟ میبودم الان چه میکردم؟راستی آقا امین حالا شما که یک پسری وبا روحیات پسرا آشنایی بگو اون چرا بعد از اون همه دلبری که میکرد و دلش میخواست بیاد جلوی در کلاسمون منو ببینه و کارهای دیگه بعد اون نامه رو بده به دوست من جلوی چشمان خودم و وقتی فهمید من از این کارش ناراحت شدم از اون دختر فرار میکرد و دوباره سعی داشت که من ببخشمش؟سالهاست که این برای من سوال؟و وقتی که با همم حرف زدیم یک روز به من با اخم جواب سلامم رو داد وقتی که دید من رومو ازش برمیگردونم باز مهربونتر از همیشه شد؟

  122. 122

    mona گفت,

    March 8, 2010 @ 5:49 pm

    سلام باران جون خوبی.وقتی موضوع عشقتو خوندم متاسف شدم که به خاطر حرف اطرافیان باعث شدی کسی که به خواستگاری تو اومده بینتون فاصله بیندازی و آخرش هم که…من نمیدونم تو چی کار کردی باهاش ؟ولی اینو میدونم سرنوشت فقط فقط دست خداست چون ممکنه آدمایی که سر راهمون قرار میگیرن و ما فکر میکنیم زندگی بدون اونها هرگز ما با اونا هیچوقت طعم خوشبختی رو نچشیم . ولی مطمین باش کسی که توی زندگیش به سمت گناه نرفته باشه و مثل این آدمایی که دوست دارن هر روزشون رو با یکی بگذرونند و به هر کدوم میگن ما عاشقیم و یک دروغگوی کامل هستند قسم میخورم خانومی مثل شما که فقط به یک عشق پاک فکر میکنه و به سمت گناه نرفته یک روزی مطمینا خدای مهربون جواب این پاکی اون رو خواهد داد و انسانی که واقعا لایق تو باشدرو سر راهت قرار میده.اصلا ناراحت نباش و فقط به خدای مهربون و امام زمان زیبایمون توکل کن و بگو خدایا تا الان به راه گناهی که تو از آن بیزاری نرفتم به حق تمام خوبیهایت سرنوشتی مملو از خوشبختی برای من قرار بده و همسری پاک از جنس خودم نصیب من فرما. به پاکی اسمی که داری… باران یعنی عاری از سیاهی و ناپاکی امیدوارم انسانی با همین خصوصیات نصیبت بشه.باران جون منم مثل تو هستم انسانی مغرور که هیچگاه نگذاشتم پایم بلغزد و مثل بعضی ها با اون کسی که از اون خوشم میاد دوست بشم و با هم به اینورو انور بریم و حرفهای پوچ و تو خالی بزنیم و آخر ضربه ی شدیدتر روحی بخوریم.اون کسی که همکلاس من بود خیلی خیلی مغرور بود و اکثر دخترهامون دوست داشتن فقط یک کلمه هم که شده با اون حرف بزنن ولی او چنان مغرورانه به شکلی که خداوند به او داده بود به هیچ کس محل نمیگذاشت غیر از من و وقتی دید من از خود او مغرورترم یکجور دیگر عمل کرد(نامه)که کاش هیچوقت اون کار رو نمیکرد چون فکر من رو بیشتر به سمت اون دختر برد که این کارا رو واسه من میکرد پس چرا نامه ی ….. رو به اون داد و با اینکه فهمیدم و دونستم اون به اون دختر نگاهم نمیکنه باز میترسیدم که مبادا یک روزی اون دو تا رو با هم ببینم.ولی همیشه اون رو در محیط بیرون تنها میدیدم و در دانشگاه که تمام پسرامون بیشتر وقتشون رو صرف دختر بازی میکردند اون خودش بود و خودش و برای تنها دختری که نمیدونم چی بگم تابلو بازی یا هر چیز دیگه در میاورد من بودم و تا موقعی که من از کلاس بیرون نرفته اون بیرون نیز نمیرفت و اکثر دخترامون که فهمیده بودن اون به اصطلاح از من خوشش میاد با من دیگه حرف نمیزدن ولی ما فقط با نگاه حرف دلمون رو به هم میگفتیم و وقتی از همدیگه ناراحت میشدیم باز با نگاه به هم میفهموندیم حتی وقتی با هم سلام و علیک داشتیم فقط سلام بود و حرفی اضافه که چرا اون کار رو کردی و اونم بخواد توضیح بده نبود ولی سلامی که سرشار از محبت بود که یک روز که نمیدونم چی شده بود و دیدم محبت توی سلامش نیست اون سلام هم برای همیشه قطع کردم و اون مثل همیشه همون لحظه فهمید من غمگین شدم و با لبخند سعی کرد از دلم بیرون بیاره ولی من تصمیممو گرفته بودم که دیگر سلام جایز نیست و یه مدتی به صورت او نگاهم نمیکردم و او با نگاهی ناشی از سوال میپرسید این چه کاریه و کم کم اون رو برگردون به نگاههای اولیه تبدیل شد و او تا من وارد کلاس میشدم شروع میکرد صحبت از من با دوستانش و من هم که میخواستم دیگه مثلا فراموشش کنم بیشتر شیفته ی او میشدم آنقدر که دلم میخواست برای همیشه با او باشم ولی افسوس که به آخرهای ترم نزدیک میشدیم و نه غرور من میگذاشت که حرف دلم رو بازگو کنم ونه غرور و خودخواهی او.همیشه بعد امتحانها اون زود میرفت ولی روزامتحان آخری که دردانشگاه با او بودم او نرفت و وقتی از امتحان اومدم بیرون دیدم اون به سمتی که من هستم داره میاد من هم زود پشتمو کردم و اون رفت درون ساختمان وبرگشت و در پشت من ایستاد و من همچنان پشت به او ایستادم و او بعد از 5 دقیقه دیگه رفت و اون لحظه ای که داشت میرفت و دیدم دورتر شد برگشتم و به رفتن او نظاره کردم ودر همان لحظه احساس کردم و دیدم با چشمان خود که آرام جانم میرود وتا حال دیگه اونو ندیدمو تصمیم گرفتم بشینم از مهر تا چند هفته پیش تو خونه و برای کنکور ارشد خوندم و همه چیز رو سپردم دست خدا و غمگین هم نیستم و از خدای مهربون میخوام اون چیزی که خودش برام رقم زده بیاره سر راهم.ولی در طول دانشگاه با تلخی و شیرینیش با وجود اون برام قشنگ بود انقدر که میتونم راجعبش یک رمان قشنگ بنویسم و امیدوارم در هر کجا و با هر کسی که واقعا لیاقتش رو داشته باشه خوشبخت بشه چون واقعا دانشگاه 4 ساله من با او مثل 1 رویای زیبا بود با همه ی خوبیها و بدیهاش.

  123. 123

    باران گفت,

    March 9, 2010 @ 10:08 am

    منا میدونی الان که پیامتو خوندم کلی گریه کردم..تو خیلی قشنگ نوشتی و من فکر کنم اگه رمان بنویسی حتما کلی فروش میکنه..والا نمیدونم چی بگم..ولی یه چیزیو میدونم که اگه حتی یکبار باهاش مینشستی حرف میزدی بهتر بود چون ممکن بود اصلا از برخوردش خوشت نیاد و افکارت راحت بشه..اما حالا خاطره مغرور بودن و لبخند سلام کردن و تنهایی توی دانشگاهش یادته عزیزم و یادش میکنی…
    هر سال واسه سال نو میربفتم و کلی گلدون و گل و چیزهای خوشگل واسه هفت سین میخریدم ولی امسال…
    یه سوال؟
    تا حالا حس کردین وقتی به کسی فکر میکنید اون هم در آن لحظه به شما فکر میکنه؟

  124. 124

    امین گفت,

    March 9, 2010 @ 1:41 pm

    سلام منا خانموم.در ج س اول بهت بگم که تو باش رابطه ای نداشتی که این همه بی تابی میکنی وای به اون روزی که …. و اما ذات ما پسرا ماوراییه.میپرسی چه جور بت میگم:چرا که ما پسرا از حس حسادت دخترا سوء استفاده زیاد می کنیم.اون نامه رو دست یه دختر دیگه داد جلو چشم تو خاسته بدونه عکس العمل تو چیه که اگه بی تفاوت باشی یعنی بیخیال ولی اگه ناراحت شدی یعنی تو هم دوسش داری.وقتی میگم دخترا بی م…. اند نگین نه.آخه تو چه جور اینو نفهمیدی؟.به جرات میگم که واقعا عاشقت بوده که مستقیم بات حرف نزده.این جنبه اول. واما به خدا ما پسرا مخ عالمیم……ره خاسته حس شریف حسادتونو گل بندازه.که اگه دوسش داری تو مخ اونو بزنی. به این میگن یه تیر و دو نشان.ماها وقتی عاشق میشیم حالا تو هر وضعیتی که باشیم اعتماد به نفسمونو از دس میدیم.نمیتونیم باش صحبت کنیم که حالا زحمتش میافته پای چشامون و لبامون.از یه نگاه معمولی گرفته تا یه لبخند ساده خیلی چیزا رو میرسونه.رابطه منو زن سابقمم اینجوری بود ولی ایشون کم زیادی دل و جرات داشتن(پر رو تشریف داشتن) اول قدم جلو گذاشتن که بعد من شرو کردم ناز کردن.اخ یادش به خیر.چه حالی میداد.

    باران تو هم یه کم خودت باش.خیلی دلت نازکه.خییییییییییییییییییییییییییلی.در ضمن چه جوری اینو میگی؟

  125. 125

    mona گفت,

    March 9, 2010 @ 2:58 pm

    آره عزیزم . من خودم روز اولی که اون به عنوان همکلاسی وارد کلاس شد شیفته ی او شدم و همش به اون فکر میکردم تا اینکه دیدم او هم مثل خود من داره به من فکر میکنه.آره مطمئن باش عشقی که واقعی باشه و تو همیشه به یادش باشی اون هم در همون حالی که تو هستی هست.چون با تمام وجود حسش میکنی.مثلا من اون روزی که اون نامه رو به من داد مطمئن بودم اون روز یک اتفاق تلخی میخواد برام بیفته و بعد از اون جریان که 4 ماه تعطیلی تابستان بود مطمئن بودم که اون از کاری که کرده پشیمونه و تصمیم داره جبران کنه.میدونی عزیزم با آنکه مطمئن بودم اون میخواد جبران کنه با خودم میگفتم نه هیچوقت اون رو نخواهم بخشید ولی 1 ماه مونده به مهر باورت نمیشه خوابشو دیدم که اون اومده پشت رادیو سراسری و اعلام کرد ای مردم گوش کنید و همه ی مردم ساکت بودند که اون جوون چی میخواد بگه و اون گفت من آقای ……. در پشت این رادیو گریه کنان خواهش میکنم خانوم……..(فامیلی)با تمام وجودم از تو معذرت میخواهم و خواهش میکنم منو ببخش من اشتباه کردم و من وقتی از خواب بیدار شدم کلی گریه کردم و به خواهرم که همراز من بود گفتم با تمام وجودم بخشیدمش و وقتی دانشگاه باز شد دیدم ایشون باز دوباره مثل اول رفتار میکنه و من دوباره دل به او باختم.قصه ی من با اون خیلی قشنگه که اگه بخوام تعریف کنم برات کل وبلاگ رو میگیره.و قشنگ باورت میشه 3 ماه بعد اون خواب من به شکلی دیگر تعبیر شد او در کلاس نشسته بود و من وارد کلاس شدم و چون جایی دیگر در کلاس نبود مجبور شدم پشت سر او بشینم و اون خودشو هی جمع میکرد و مودبانه می نشست و اصلا جزوه نمینوشت و یک اتفاقی در کلاس افتاد و اون برگشت و با من راجع به اون حرف بزنه که من متوجه شدم و با دلهورگی گفتم ببله؟ و اون دیگه هیچی نگفت. وسط کلاس بودیم که اون که فقط به تابلو نگاه میکرد و هی بازی میکرد یکدفعه یک کاغذ بیرون آورد و روش یه چیزی نوشت و روبروی من گرفتش باورت نمیشه تقریبا همون چیزی که توی خوابم دیده بودم نوشته بود/همیشه شرم/ و من تا چشمم به اون افتاد تموم دست و پام میلرزید و میخواست گریم بگیره.آره باران جون عشق من به اون یک عشق آسمونی بود و هیچوقت دلم نمیخواست این عشق آلوده به بدیها بشه و ممکنه با عشق آسمونی آدم به هم نرسه ولی اون عشق همیشه در پیش چشم تو زیبا و دوست داشتنی و با یاد اون غمگین میشی و احساس میکنی همون لحظه اتفاق افتاده چون عشقی که بدون ناراحتی و غم دوری باشه عشق نمیشه. همین چیزاست که عشق رو قشنگ میکنه و به زندگی زیبایی میده.به قول تو دوست بارانی من شاید اگر غرور به کنار میرفت و با هم راجع به مسائل بیهوده همکلام میشدیم میدیدیم نه نمیشه.پس این جور عشقهای آسمونی در همون نحو باقی بمونه قشنگتره چون سرنوشت آدما فقط فقط دست خدای مهربونه و اگه خدا بخواد ما به اون کسی که به او عشق میورزیم خواهیم رسید و اگر نه باز همه چیز فقط دست خود اوست و خدای مهربونه که فقط میدونه سرنوشت چه کسانی که با هم باشند برای اونا بهتره.ولی در طول 4 سال من با او زندگی قشنگی داشتم و عشق واقعی رو فهمیدم که عشق آن است که به پای او بسوزی و چشم بر ناملایماتش بگذاری وگرنه یک عمر تو را خواهد سوزاند و حرف زدن او قشنگ بود وقتی صدای او در کلاس میومد طنین صداش برام زیبا بود و فقط دوست داشتم که اون حرف بزنه. و در پایان میخوتم بگم عشق آن نیست که هر لحظه کنارت باشد/عشق آن است که هر لحظه به یادت باشد/عشق آن نیست که 1 دل به صد یار دهی/عشق آن است که 100 دل به یک یار دهی/

  126. 126

    mona گفت,

    March 9, 2010 @ 3:52 pm

    آقا امین سلام. اون نامه رو داد به دوست من که کنارم بود و به دوستم گفت این نامه رو بدید خانومه ….. و یکی از دوستان دیگه ام که در کنارم بود زود رفت به اون دختر خبر داد که …. نامه رو داده به ما که بدیمش به تو.و اگر اون دوستم اون کار رو نمیکرد من مطمئنا اون نامه رو پاره میکردم و نمیذاشتم اون نامه به دست اون دختر برسه و شاید اگر در کلاس بعدی که اون منو صدا زد و گفت ببخشید جوابش رو میدادم شاید هیچ وقت اون نامه به دست اون دختر نمیرسید و شاید دیگه از ترس اینکه مبادا اون دختر که از لج اون باهاش صمیمی تر شده بودم بفهمه ماجرا به گونه ای دیگرست و دلش نشکنه سعی میکردم که اون بیشتر از حد فاصل به من نزدیک نشه و هر وقت تا میومدیم صمیمی تر بشیم من میترسیدم و بیشتر دوری میکردم. باورت میشه من 3 بار سلاممون رو قطع کردم /که این آخری به ترم آخر موکول شد/ ولی باز 1 بهونه ای برای دوباره سلام دادن باز میشد.حال شما میگین شما که با هم رابطه نداشتین اینجور بی تابی؟میخواستم بپرسم مگه دخترا و پسرا وقتی با هم دوست بشن معنیش اینه که عاشق همند؟به نظر من این نه اینکه عشق نیست بلکه یک هوس پوچ و تو خالی و جز گناه چیز دیگری نیست چون بعضیاشون فقط میخوان خوش بگذرونند و با دروغ همدیگر رو گول میزنند مثل خیلی از گفته های بالا که باهاش دوست بودم بعد 1 مدتی بهم گفت تو اونی نیستی که فکر میکردم.عشق 1 هدیه الهیست که باید آدما خیلی حواسشون باشه که اگر پا کمی بلغزه کار تمومه.میدونید شاید اگه اون این کار رو نمیکرد و من از ترس اینکه مبادا دل اون دختر یک روزی بشکنه با همه ی علاقه ای که هیچ روز از مقدار اون کم نمیشد از اون دوری نمیکردم الان اوضاع شاید 1 شکل دیگری بود. و با تمام وجودم خوشحالم با اینکه با تمام وجود شیفته ی او شده بودم هیچ گاه خودم رو وارد آلودگیهایی که این دوره مرسوم شده تا از هم دیگه خوششون میاد با هم به اصطلاح دوست میشن نشدم و با تمام وجودم از خدای خوبم ممنونم. چون سرچشمه و آثار گناه در طول زندگی نمایان خواهد شد.شاید الان اگر از او دورم ولی خوشحالم که اگر او در هر کجا بخواهد مرا یاد کند به بدی مرا یاد نخواهد کرد و مثل من یاد خاطرات خوبیها و بدیها خواهد افتاد نه یاد خاطرات زشتیها و ناپاکیها.حال نمیدانم او در چه حال و در چه فکری به سر میبرد اما از خدا میخواهم که در هر کجا هست و اگر صدای قلب منو میشنوه بدونه که من هیچ ناراحتی از او به ذهن و دل ندارم و فقط یاد و خاطر زیبای او همیشه در قلب من جاودان است و فقط خدای مهربونه که میدونه قلب چه کسی همواره با کیست و اوست که تعیین کننده ی سرنوشت آدماست طبق عمل و رفتارشون در این دنیای هستی بخش.

  127. 127

    mona گفت,

    March 9, 2010 @ 5:59 pm

    راستی باران جون سال نو با گل و هفت سین قشنگه. از الان به فکرشون باش مثل گذشته.هیچ غمی اصلا به دل خود راه نده دوست بارانی من چون نه غم ماندنی است نه جوانی.شادیو اندوه ما در زندگی یکسان است حال اگر در میان ترازوی زندگی بخواهی غمگین باشی طرف غم سنگینتربشه میبینی اون طرف شادی اومده بالا و میخواد از ترازو خارج بشه که اگه اون خارج بشه غم بیشتر سنگینی میکنه و به سمت پایینتر میره و تمام زندگیو فرا میگیره که خیلی سخته.پس در کنار غم خود به همان اندازه شادی رو به وجود بیار که غم کم کم بخواد خالی بشه پس از اون طرف شادی تمام زندگی رو فرا میگیره که اصل زندگی با آن بودن است.پس هیچگاه نذار غمت بیشتر از شادیت باشه.عزیزم سال نو در پیشه منتظر باش که بهار میاید که با این بهار نو که سر آغاز زندگی جدید است عمر تو یکسال بر آن افزوده شده است و با کوله باری از تجربیات وارد بهاری نو میشوی که زندگی در هرنو بهارش یعنی نو زیستن خانه ی غم را شستن.ببین اگه شادی رو جایگزین غم کنی زندگی زیباتری منتظر تو خواهد بود.گل و گلدونا منتظر باشین بارون میخواد بیاد سراغتون که هوای بهار بارونیش و این بار بارون یعنی عاری از غمش قشنگه.

  128. 128

    saina گفت,

    March 10, 2010 @ 3:42 am

    سلام بچه ها
    نه من ساینا هستم و اون دوستمون سانیا حالا واسه اینکه اشتباه نشه من اسممو میذارم بد بخت
    سلام منا جان اگه واقعا اونم عاشقت باشه میگرده پیدات میکنه و در ضمن همه ی دوستی ها لغزیدن و گناه نیست
    اقا امین میشه بگین اگه پدر مادرتون با دختر مورد علاقتون مخالفت می کردند چی کار میکردین؟کودوم و انتخاب میکردین ؟ناراحت ی مامان اینا یا دل شکستن اونی که عاشقشی و ندیدن اون تا اخر عمر و دادن اون به کس دیگه(شوهرش)؟

  129. 129

    بد بخت گفت,

    March 10, 2010 @ 3:53 am

    سلام بچه ها مرسی نظراتونو خوندم .
    اره میدونم اون به درد من نمیخوره اون نامرده و من ساده
    اما دست از سرم بر نمیداره میگه میخادم منم خیلی دوسش دارم با وجود این حرفا اگه واقعا عوض شه البته.
    اون متولد 1369 (ماه بهمن)خیلی بچه ست منم اگه عوض شه میذارم پا بچگیش اخه 5 سالم هست منو میخاد دیگه خودتون ببینین چه قدی بوده منو می خاسته.نمیدونم بازم.حالم خیلی بده خیلی.کاش لیاقت مرگ و لاقل داشتم.دلم میخاد بخوابم .یه خواب طولانی.هیچ انگیزه ای واسه ادامه زندیگی لعنتیم ندارم.واسم دعا کنین .دعا کنین بمیرم راحت شم. :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry: :cry:

  130. 130

    mona گفت,

    March 10, 2010 @ 6:29 am

    سلام ساینا جون خوبی.اشتباه نکن تو بدبخت نیستی بلکه خوشبخت هم هستی بگو چرا؟به خاطر اینکه اگه خدا دوست نداشت هیچوقت چهره ی واقعیشو نشونت نمیداد که با یک دختر بد دوست شده و از یک طرفم میگه تو رو دوست داره.من همین دوستیها رو میگم گناه و لغزش دیگه! مثل اون پسری که تو زمانی دوستش داشتی چون اون آدما فقط میگن یکجور باشه ما با 1 دختر یا فرق نمیکنه 1 پسری باشیم و وقتمون رو بگذرونیم و براشون مهم نیست عاقبت این کار چی میشه.تو به دنبال عشق واقعی میگشتی و او به دنبال به دست آوردن تو ولی در عین حال با هر کسی دیگه از هر نوع اجتماعی که باشه خوب یا بد هم بگرده و به نظر خودش اشکالی که نداره من جوونم باید خوش بگذرونم که وای بر اون روزی که این خوش گذرونیهای پوچ و تو خالی او یک روز کل زندگی اونو تباه میکنه و میبینه کسی که از همه بهتر بوده اونو برای همیشه ترک کرده و به دنبال زندگی واقعیش رفته و اون مونده خودش و در اطرافش کلی دل شکسته.عزیزم من دوستی سالم رو کمی قبول دارم ولی از راه صحیحش که بدونی آیا طرف لیاقتشو داره به خاطر اون راههای بهتر دیگه زندگی رو به روی خودم ببندم یا نه؟من دوستیایی رو دیدم که 8 سال تموم این 2 نفر همدیگرو میخواستن و به غیر از با هم بودن کس دیگری را وارد زندگیشون نکردند و الان هم به هم رسیده اند و عده ای هم دیده ام که فقط دوست داشتن هر روز با یکی باشند و به حالشون فرق نداشت اون طرف عاشق اونه یا نه چون هوس بر عشق اون حکمفرما شده بود.به اون فرصت بده شاید واقعا پای او لغزیده باشه ولی با تمام وجود دوستت داشته باشه و بهت دروغ نگفته باشه.همه چیز دست خداست فقط باید از راه درستش وارد بشی تا خدای بزرگ کمکت کنه.شایدم تو راست بگی و اون کسی که من شیفته ی اویم او نیز فقط شیفته ی من باشد و روزی دنبال من بگردد شاید….همه چیز دست خداست چون اوست که طبق اعمالمون سرنوشت ما رو میسازه و گذشت زمان همه چیز رو نشون خواهد داد فقط نا امیدی به خود راه مده که نا امیدی در تمامی امیدها و آرزوها را میبنده.

  131. 131

    ssahel گفت,

    March 11, 2010 @ 4:18 am

    خیلی داغونم با تنهایی کنار اومدن سخته خیلی سخت.هرکاری میکنم بیخیال شم نمیشه انگار خدا نمیخواد فراموشش کنم.من از مدیر سایت خواستم تمام نوشته هامو پاک کنه تا با خوندشون به یادش نیفتم.این چند روز به هزار بدبختی خودمو کنترل کردم دیگه به این سایت نیام اما نشد بیشتر از این نتونستم.کم اوردم اعترافه خیلی سختیه اما من کم اوردم کنار اومد با این وضع برام اسون نیست. :sad:

  132. 132

    باران گفت,

    March 11, 2010 @ 2:50 pm

    بچه ها سلام
    من فکر کنم کنار اومدم..دیگه بهش فکر نمیکنم.دیگه تصویرشو از مغزم پاک کردم.نمیدونم این حالم مثله قبلا است که یه 2 روز از فکرش میومدم بیرون و بعد دوباره خراب میشدم یا نه..اما فعلا خیلی خوبم ..احساس میکنم بعد از کلی وقت (فک کنم یه ماه ونیمه)زندگی طبیعی دارم..
    دعا کنین دوباره یادش نکنم..چون خیلی زجر کشیدم به این مرحله برسم داشتم نابود میشدم….

  133. 133

    نیلو گفت,

    March 11, 2010 @ 7:19 pm

    سلام عزیزان دخترا و پسرای پاکو ساده یکی مثل خودم من با هیچ پسری دوست نمیشدم ولی یه شب خریت کردم زنگ زدم مزاحمی یه پسره گوشی رو برداشت بعد کلی اتفاق ما با هم دوست شدیم نمیگم پسر بدیه اتفاقا خیلی هم خوبه خیلیم دوسش دارم ولی میترسم یه روز از دستش بدم یه روز یکی بیادو اونو از من بگیره به قول خودتون شکست عشقی بخورم من خیلی با اون راحتم حتی یه بارم درمورد دختری که باهاش دوست بود بهم گفت اون میگه هیچ کسی جای تورو تو قلبم نمی گیره نمیدونم یعنی واقعا دوسم داره؟ نگفته نمونه من چون خیلی دوستش دارم خیلی بهش گیر میدم ولی اون خیلی صبوره من با اون 4سال اختلاف سنی دارم ولی عاشقشم نمیدونم باید چی کار کنم اون تمام وجودم شده فقط از خدا اونو ارزو میکنم برام دعا کنین منم یه دختر چادریه سنگینم وهمه منو به خاطر پاکیم دوستم دارن و اینکه همه تونو دوست دارم وبه خدای بزرگ می سپارم

  134. 134

    منصور گفت,

    March 12, 2010 @ 2:18 am

    «بیل گیتس»، رئیس «مایکروسافت»، در یک سخنرانی در یکی از دبیرستان‌های آمریکا، خطاب به دانش‌آموزان گفت: «در دبیرستان خیلی چیزها را به دانش‌آموزان نمی‌آموزند». او هفت اصل مهم را که دانش‌آموزان در دبیرستان فرا نمی‌گیرند، بیان كرد.
    اصول بیل گیتس به این شرح است:

    اصل اول: در زندگی، همه چیز عادلانه نیست، بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.

    اصل دوم: دنیا برای عزت نفس شما اهمیتی قایل نیست. در این دنیا از شما انتظار می‌رود که قبل از آن‌که نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید ، کار مثبتی انجام دهید.

    اصل سوم: پس از فارغ‌التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام، کسی به شما رقم فوق‌العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد. به همین ترتیب قبل از آن‌که بتوانید به مقام معاون ارشد، با خودرو مجهز و تلفن همراه برسید، باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.

    اصل چهارم: اگر فکر می‌کنید، آموزگارتان سختگیر است، سخت در اشتباه هستید. پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رئیس شما خیلی سختگیرتر از آموزگارتان است، چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد .

    اصل پنجم: آشپزی در رستوران‌ها با غرور و شأن شما تضاد ندارد. پدر بزرگ‌های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند، از نظر آنها این کار «یک فرصت» بود.

    اصل ششم :اگر در کارتان موفق نیستید، والدین خود را ملامت نکنید، از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید .

    اصل هفتم: قبل از آنکه شما متولد بشوید، والدین شما هم جوانان پرشوری بودند و به قدری که اکنون به نظر شما می‌رسد ، ملال‌آور نبودند.

  135. 135

    مهدی گفت,

    March 12, 2010 @ 4:58 pm

    سلام بچه ها نوشته هاتون و خوندم منم شکست خوردم اما تقصیر خودم بوده الان پشیمونم ولی دیگه واسم مهم نیست از شما یاد گرفتم که دیگه کسی و دوست نداشته باشم
    اصلن اهل حرفیدن نیستم :!:

  136. 136

    امین گفت,

    March 13, 2010 @ 1:02 pm

    سلام بچه ها و سانیای عزیز.اول عذر بابت غیبت چند روزم وتشکر از محبتایی که بم داشتین و پیامایی که واسم گذاشتین.باید عرض کنم که درد و دل و یاد از خاطرات گذشته درسته که ادمو اروم میکنه ولی مث اتیش زیر خاکستر میمونه.هر کدوم یه شکست عشقی داشتین و بشینین وقضاوت کنین از روزی که این اتفاق افتاده تا الان که میگذره داره کم رنگ و کم رنگ تر میشه.فراموشی یه حسه که خدا به دل بنده هاش گذاشته.درک میکنم سخته ولی شدنیه.امکان داره با یه اتفاق کوچیک همش زنده شه ولی باید کنار اومد.صبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر
    کم رنگ میشه و دوباره عاشق میشین و یه تجربه میشه.به جرات میگم همه لاغر شدین.پلکاتون افتاده روحیه و انگیزه ندارین و…….. تا حالا چیزی عوض شده؟شماها الانشم امید یکی واسه زندگی هستین.اونام همین حسو و حالو دارن که شماها دارین.از من به شما وصیت حد اقل با خودتون رو راست باشین.همین
    در ضمن سانیای عزیز دو راهیه سختیه و هر کی یه نظزی داره ولی سعی کن هر دو رو با هم داشته باشی.الان یه کم عجله دارم و از این بابت عذر میخام.بگشتنی بت میگم چی کار کنی

  137. 137

    زهرا گفت,

    March 13, 2010 @ 1:58 pm

    سلام دوست من نیلو جان منم زهرا امیدوارم حالت خوب باشه…درمورد عشق تو از من به تو نصیحت به این پسره که میگی بهش اعتماد داری و دوسش داری بهش ابراز علاقه کن ولی..ولی سعی کن دل بهش نبندی چون پسرا وقتی بفهمند که دوسش داری فوری میذارن میرن ودعا میکنم به دنیای شکست خورده نیای چون عالم خیلی بدی..منم مثل تو چادوری هستم..ودر مورد اقا منصور خیلی نوشته های جالبی بود ممنونم و امیدوارم سال89 سال خوبی برای همتون باشه

  138. 138

    زهرا گفت,

    March 14, 2010 @ 1:27 pm

    سلام اقا مهدی سارا رو ولش کن لیاقتو نداره بزار هر کاری که میخواد بکنه

  139. 139

    مهدی گفت,

    March 14, 2010 @ 6:57 pm

    سلام زهرا جان اینکه شما میگی درست ولی هر وقت عماد و میبینم یاد اون میفتم عمادم همیشه باهام همش هم دارن باهم حرف میزنن یا اس بازی میکنن

  140. 140

    sahel گفت,

    March 15, 2010 @ 3:22 am

    سلام به خواهر برادرا.-خداکنه همتون خوشحال باشید.البته میدونم این سایت جای ادمای خوشحال نیست ولی چه باید کرد؟فقط خواستم عیدو به همه تبریک بگم.وشما عاشقای شکست خورده مثله خودم گرچه عشقتون تنهاتون گذاشت اما براش دعا کنید که ساله خوبی داشته باشه

  141. 141

    بد بخت گفت,

    March 15, 2010 @ 8:09 am

    سلام بچه ها مرسی.
    کاش عید نیاد.
    حوصله شو ندارم.
    حتی خرید هم نمی کنم.ازش بدم میاد.هر روز دارم بیشتر داغون میشم.الان تو فکر خود کشی بودم.
    اره نیلو جون دل نبند و سعی کن دوستیت طولانی نشه.
    در هر حال دعا میکنم سال خوب و سر شار از فراموشی تلخی هارو داشته باشین.

  142. 142

    مهدی گفت,

    March 15, 2010 @ 4:22 pm

    سلام بچه ها امودم دوباره از بدبختیم بگم امروز سارا تمام مدت پیش عماد بود منظورم محل کارم آخه من و عماد با هم کار میکنیم منم مجبور بودم باشم داشتم سکته میکردم وقتی این دو تا رو با هم میدیدم بالاخره بعد از ظهر با هزار تا دروغ عماد و پیچیدم اومدم خونه دیدم دلم تاب نداره رفتم بیرون تا الان که ساعت 2 برگشتم دیگه نمیدونم چیکار کنم میرم بیرون که یادم بره عمادو میبینم بدتر میشم خدایا کمکم کن

  143. 143

    زهرا گفت,

    March 16, 2010 @ 3:09 am

    سلام سانیا جان امیدوام حالت خوب باشه چرا این اسم شومو روی خودت گذاشتی چرا اینقدر ناشکری چرا اینقدر ناامیدی تورو خدا این اسمو از روی خودت بردار تازه خدارو شکر کن که داره عید میاد عیدی که توش سال جدید پس موقع سال تحویل دعا کن این سال پر ازخیرو برکت برای همون باشه…شاید باورتون نشه بچه ها دیشب چشمام پر از اشک شده بود دلم میخواد برم زیارت ..زیارت امام حسین دلم میخواد برم کربلا برم مشهد فقط دعا کنم برای هممون ..شاید اونجا اروم بگیرم ..شاید اقامون صدای قلبمو بشنو..راستی اقا مهدی رابطتو با عماد کم کن فکر کنم بهتر بازم میگم سارا لیاقت عشق پاکتو نداره..خدا داره کمکمون می کنه ما نمیبینیم…

    

  144. 144

    رفيق گفت,

    March 16, 2010 @ 4:45 am

    بجه ها واسه عاشق شدن عجله نكنين. و عشق فقط 1 بار نيست ممكن فقط 1 بار عاشق ترين بشين اما. اين فرصت هميشه هست. در ضمن تو تنهايي صفايي هست كه تو با يكي بودن نيست. در ضمن تو اين دوره و زمونه به كي ميشه اعتماد كرد؟؟ هر دختري با 4 تا پسر هر پسري با 6 تا دختر ؟؟؟! جامعه ما از لحاظ اخلاقي داره سقوط مي كنه. عشق ديگه اينجا معنايي نداره. با خودتون رو راست باشيد و هميشه از عشقتون فاصله منطقي بگيريد. بزرگي ميگه اگه تو به كسي گفتي عزيزم من تو را از اعماق قلبم دوست دارم و با تو خواهم ماند و طرفت جواب داد من نيز چنين احساسي دارم و مطمئن باش كه تا ابديت از آن هم خواهيم ماند، مطمئن باشيد كه يكي از شما دو تن دروغگوي كثيفيست

  145. 145

    نیلو گفت,

    March 16, 2010 @ 9:49 am

    ازراهنماییتون متشکرم ولی من خیلی بهش وابسته ام اونم فکر کنم همین جوریه چون یه شب نه بهش زنگ زدم نه زنگ زد برداشتم هزار بار برام اس داد وفردا که بهش زنگ زدم خیلی دلتنگم بود …
    ترکش برام خیلی سخته به قول خودش اون دیگه وارد گوشت و خونم شده البته اون همش این حرفو به من میزنه راست یا دروغش با خودش البته اینم بگم که اون قسم خورد.

  146. 146

    مهدی گفت,

    March 16, 2010 @ 4:43 pm

    بازم سلام مخصوصا زهرا خانوم اگه خذا بخاد من 20 فروردین میرم کربلا حتما دعاتون میکنم شما هم منو دعا کنین

  147. 147

    زهرا گفت,

    March 17, 2010 @ 12:47 am

    سلام اقا مهدی منم زهرا بهتون تبریک میگم واقعا خوشبحالتون من اگه جای شما بودم از خوشحالی نمی دونستم چی کار کنم خدا خیلی دوستون داره که این زیارتو نصیبتون کرده یعنی امام حسین طلبیدتت تورو خدا ما هم دعا کنیدراستی درمورد سارا خداداره بهت نشون میده که چه ادم پستی….نذار دل پاکت الوده بشه با این چیزا…راستی نیلو جان تا میتونی از پسر فاصله بگیر….

  148. 148

    نیلو گفت,

    March 17, 2010 @ 7:04 am

    خوشبخت ترین پسر پسریه که اولین عشق یه دختر باشه وخوشبخت ترین
    دختر دختریه که اخرین عشق یه پسر باشه .

  149. 149

    زهرا گفت,

    March 18, 2010 @ 3:05 am

    سلام دوباره به همه شما دوستان به خصوص اقا مهدی نیلو جان و همه وهمه راستش برای من یه اتفاق افتاده که میخوام از شما کمک بگیرم یه نفر از اون وقتی که اون گذاشته رفته به من زنگ میزنه که صداش برام خیلی اشناست انگار قبلا این پسرو با اون دیدم وقتی زنگ میزنه خیلی سوتی میده ..یه بار به من گفت بیا باهم دوست بشیم من بهش گفتم تو به هر کسی که زنگ میزنی میبینیکه دختر باهاش دوست میشی بعد یهو از دهنش پرید که نه تو اشنای گفتم از طرف کی زنگ میزنی گفت نمیشه که بگم..خلاصه واسه هرکی تعریف کردم میگن اره از طرف اونه..حالا همش فقط این نبود خیلی چیزهاگفته که مطمنم شدم از طرف اونه حالا به نظر شما من چی کار کنم؟

  150. 150

    نیلو گفت,

    March 18, 2010 @ 5:44 am

    سلام زهرا جان تو دختر فهمیده ای هستی خودت هرچی رو که درست میبینی انجام بده ولی اگه نظر منو میخوای دوست نشو میتونم بپرسم بچه ی کجایی؟من شمالیم

  151. 151

    امین گفت,

    March 18, 2010 @ 6:30 am

    بچه ها از این شایعه ها خبر دارین؟میگن چند روز دیگه عیده؟راسته؟

  152. 152

    مهدی گفت,

    March 18, 2010 @ 6:46 am

    سلام زهرا جون اینجور آدما هیچ وقت واسه دوستی خالی نمیان جلو من پیشنهاد میدم دوس نشی
    راستی عید همتون و پیشاپیش تبریک میگم

  153. 153

    زهرا گفت,

    March 18, 2010 @ 6:53 am

    سلام نیلو جان و اقا مهدی.. مرسی نظر لطفت… اما من با پسر دوست نشدم نه تنها اون نیست چند نفر دیگه هم زنگ میزنن..ولی این خیلی ضایع است.نیلو جان.عزیزم من بچه اصفهانم ..راستی عید مارو برای عقد شمال دعوت کردن دیگه حال این یکی رو ندارم…اقا امین درست به گوشت رسوندن داره عید میاد… جالب این جاست که من حس نمیکنم داره عید میاد شماهارو نمیدونم…بازم ممنونم اقا مهدی و نیلو جون از نظراتون

  154. 154

    مهدی گفت,

    March 18, 2010 @ 7:12 am

    هر جور راحتی زهرا خانوم ولی دوس شدن با رفیق دوست قبلیت خوب نیست الکی نمیگم تجربه ثابت کرده حالا میل خودته

  155. 155

    زهرا گفت,

    March 18, 2010 @ 7:58 am

    سلام اقا مهدی نه من اصلا دوست نمیشم ولی منظور من این بود ایا واقعا از طرف اونه یعنی درست فکر میکنم وگرنه نظر شما خیلی واسم با ارزش..یعنی منو امتحان میکنه..منظورش از این کارا چیه

  156. 156

    نیلو گفت,

    March 18, 2010 @ 5:05 pm

    اگه حرفات گریه داره اگه چشمام بیقراره اگه بد شدی دوباره عیبی نداره
    اگه گفتی نمیخوامت که دیگه نیام تو خوابت اگه موندم چشم به راهت عیبی نداره عیبی نداره
    عیبی نداره چشماتو بستی گریمو دیدیو دلمو شکستی عیبی نداره گذاشتی
    رفتی نموندی پای عهدی که بستی عیبی نداره واست میمردم وقتی نبودی غصه میخوردم شبا تو رو یام تورو میبردم ستاره هارو واست شمردم…
    خیلی خزه نه ؟ولی جالبه اگه هرروز مثل من باهاش ورزش کنین جالب تر هم میشه :lol: العان فکر کنم همه چپ چپ منو نگاه میکنن ومیگن کی حال ورزش کردن داره ولی از من به شما نصیحت شما هرچی بیشتر به خودتون فشار بیارین هیچ تاثیری رو طرف نمی ذاره پس جوونیتونو حدر ندین
    من خوش حالم از این که دوستای خوبی دارم مخصوصا زهرا خانوم از دوستی با تو خیلی خوشحالم عزیزم اصلا به اون پسره فکر نکن ایندتو خراب نکن وبه همسر ایندت خیانت نکن تو خیلی فهمیده ای پس به حرف عقلت گوش کن ودر اخر چی کار کنم من با این پسره ای خدا خیلی دوستش دارم عاشق کورو کر شدم دوست دارم دا…عقلمو …خورده :lol:

  157. 157

    پرهام گفت,

    March 18, 2010 @ 5:20 pm

    ;-) سلامی چو بوی خوش آشنایی.سلام به همه ی دوستان در این جمع شکست خورده های عزیز.امیدوارم حال همتون خوب باشه و دیگه ناراحت کسانی که از دست دادین نباشین و سلام مخصوص به منا خانم که فکر میکنه شکست خورده است ولی احساسش یه چیز دیگه میگه و تازه به دیگران هم دلداری میده.واقعا از اخلاقتون خیلی خوشم اومد بگید چرا؟چون عشق واقعی رو توی این نوشته ها بیشتر در شما یافتم و دونستم عشق واقعی یعنی چه.من مثل شما نمیتونم خوب حرف بزنم ولی اینو میدونم اگر اون شخصی که شما با تمام وجود عاشقش هستید اگر یک بار پای صحبتهای شما مینشست شما الان در این سایت شکست خورده ها درد دل نمیکردید مطمئنم.عشق یعنی پاک بودن پاک زیستن.اینارو از نوشته های شما یاد گرفتم که از عشق به عنوان پاک بودن آن اشاره فرمودید.امید :oops: وارم من هم مثل شما عاشق بشم و آخر هم اگر به اون طرفم نرسیدم از عشق او به عنوان یک عشق پاک یاد کنم.درسته من یک پسرم ولی با تمام وجود حال خوش شما رو درک میکنم.خوش به حالتون امیدوارم اون شخص لیاقت این همه عشق شما رو داشته باشه که مطمئنم داره چون منم مثل دوست عزیزم آقا امین با اطمینان کامل میگم اون آقای خوشبخت به شما علاقه مند شده بوده.مثل اینکه زیاد حرف زدم ای دوستان شکست خورده در عشق من به قول منا خانم فقط توکل به خدا بکنید همه چی درست میشه.همتون پایدار و سربلند باشید و سال خوبی را در پیش رو داشته باشید .دوست تازه و آشنای شما پرهام. :lol:

  158. 158

    زهرا گفت,

    March 19, 2010 @ 1:35 am

    سلام نیلو جان….. عزیزم الاهی قربونت برم مرسی از این لطفت من م توی این سایت دوستی گلی مثل تو پیدا کردم ..ولی نیلو جان من میخوام دیگه فراموشش کنم میدونم سخته ولی دیگه چاره ندارم و میخوام موقع سال تحویل براش دعا کنم که خوشبخت بشه دعا کنم که دیگه یارشو تنها نذاره که مثل من اسیر بشه …و همچنین برای تو دعا میکنم که عشقت تنهات نذار بره و همچنین برای همه…درضمن اقا پرهام یه چیز میتونم بگمکسای که تو این سایتن فکر نکنم خوشبحالشونه و هیچ وقت دعا نکن به جمع ما بیای…راست نیلو جون درمورد عشقت یه کاری کن فقط به من قول بده زیاد وابستش نشی و تو میتونی از نظر من با عشقت بمونی

    

  159. 159

    نیلو گفت,

    March 19, 2010 @ 2:00 am

    مرسی زهرا خانوم گل منم برات دعا میکنم خوش بخت بشی

  160. 160

    مهدی گفت,

    March 19, 2010 @ 1:08 pm

    سلام زهرا خانوم ببخشید دیر جوابتو دادم سرم خیلی شلوغ بود وقت نکردم بیام تو سایت آخه دم عید دیگه. بیین زهرا جون اگه درست بگم اون پسره 16 سالشه و خیلی بچس میخاد با این کارا خودشو به دوستاش نشون بده و گندگی کنه بگه من یکی سر کار گزاشتم از این حرفا اینا اقتضای سن. اگه شما خط تو عوض کنی دیگه این مشکلات پیش نمیاد.
    اگه تو حرفام حرفی نوشتم که شاید نارحت بشی ازت عذر میخام
    عیدتم مبارک

  161. 161

    زهرا گفت,

    March 20, 2010 @ 1:56 am

    سلام اقا مهدی ..نه شما راست میگی..اره اون خیلی بچس.باشه خط جدید گرفتم عوضش میکنم..از راهنمایتون خیلی ممنونم

  162. 162

    مهدی گفت,

    March 20, 2010 @ 9:11 am

    سلام به همگی الان 3ساعت بیشتر نمونده به سال تحویل عیدتون مبارک دعاتون میکنم شما هم دعام کنید دوستون دارم.

  163. 163

    زهرا گفت,

    March 21, 2010 @ 5:08 am

    سلام..سلام به همگی عید همتون مبارک دیشب برای همتون دعا کردم که خدا به تک تکتون صبر بده و یکی رو سر راهتون قرار بده که صد برابر بیشتر ازعشق اولتون هم دیگرو دوست داشته باشین و از فکر اونها زودتر بیرون بیاید بچه ها بیاید سال خوبی رو شروع کنیم…دوستم برام اس داد که فقط خودمون به خودمون میتونیم کمک کنیم

  164. 164

    پرهام گفت,

    March 22, 2010 @ 3:08 am

    :roll: سلام زهرا خانم امیدوارم حالتون خوب باشه.راستی عیدتون مبارک و عید همگی مبارک.من منظورم به خوش به حال منا خانم این بود که با وجود دوری از اون شخصی که دوست داشتن و دارن باز نا امید نیستن و توکلشون رو به خدا هنوز از دست ندادن و ….دیگه نمیدونم چی بگم.به هر حال سال خوبی داشته باشید منا خانم.زهرا خانم و دوستان عزیز دیگر در این سایت و امیدوارم توی این سال جدید همتون به عشقهای پاکی دست پیدا کنید و هیچ وقت این عشق پاک رو دیگه از دست ندین در ضمن برای منم دعا کنید یک همسر خوب گیرم بیاد یه آدمی که ببخشید منا خانم از جنس احساس شما باشه و همیشه عشقشو دوست داشته باشه با وجود بدی ناخردانه ای که ما پسرهای خودخواه در حقشون انجام میدیم :grin: :razz: من مطمئنم توی سال جدید همه ی کسانی که توی این سایتن به خواسته هایی که لیاقتشو داشته باشن میرسن چون خدای مهربون ما صدای دل شکسته ها رو زود میشنوه.پایدار و سربلند باشید دوستان خوب من. :razz:

  165. 165

    setare گفت,

    March 22, 2010 @ 3:31 am

    سلام.من یک عاشق شکست خورده ام.عاشق کسی شدم که ارزشی هیچ محبتی رونداره.همیشه ازخودم میپرسم ازچی این پسره خوشم اومده. نه خوشگلی داره نه کاردرست وحسابی اخلاقشم به شدت مزخرفه .من میخوام ازش جداشم ولی ول کن نیست .هرجامیریم مثل یه سایه باهام میاد. شب وروزجلوی خونه مونه ازدستش یه ثانیه ارامش ندارم.ابرو برام نذاشته به هرکی رسیده گفته که من باهاش دوستم به طوری که همه خانواده ودوستاش منومیشناسن.میگه پشیمونه جبران میکنه ولی نمیتونم بهش اطمینان کنم چون یه باردیگم همین کاروباهام کرده ودوباره برگشته سرخونه اول.نمیتونم چیکارکنم :oops: ازش خسته شدم ازخودش ازدروغاش.بایدچیکارکنم؟؟؟چطوری بهش حالی کنم که نمیخوامش :?: :?: :?: :?:

  166. 166

    زهرا گفت,

    March 23, 2010 @ 4:07 am

    سلام ستاره جون همون جور که میدونی من یه دخترم برای این کار لازمه با یه پسر مشورت کنی..اما از نظر من شماره پسررو به یه دختر بده البته دختری که چرب زبون باشه …خودشو به پسره بچسبونه و سرش با اون گرم بشه و بیخیال تو بشه …یا اگه خیلی مزاحمت برات ایجاد میکنه ازش شکایت کن بازم میگم باید با یه پسر مشورت کنی موفق باشی..زهرا..

    

  167. 167

    نیلو گفت,

    March 23, 2010 @ 4:52 pm

    سلام عیدتون مبارک امید وارم هر چی از خدا خواستین بهتون بده نمیدونم
    اما فکر کنم چشمام خیسه
    علی یارتون خدانگهدار

  168. 168

    مهدی گفت,

    March 24, 2010 @ 4:17 am

    سلام ستاره خانوم من پیشنهاد میدم باهاش دوس شی ولی همش بپیجونیش بش بی محلی کنی به حرفاش گوش ندی و ووو اینجوری خودش بی خیال میشه

  169. 169

    زهرا گفت,

    March 25, 2010 @ 3:52 am

    سلام نیلو جون چرا چشمات خیسه…… چیزی شده به من بگو اخه نگرانت شدم

  170. 170

    نیلو گفت,

    March 25, 2010 @ 2:50 pm

    نه زهرا جون قربون اون قلب مهربونت برم اون شب بد جور دلم گرفته بود بعدشم نمیدونم چرا گاهی اوقات اون … قاطی می کنه اون هنوزم میگه دوست دارم ولی گاهی اوقات یه کارایی می کنه که … ادم حس می کنه که چه میدونم داره دیوونم می کنه مثلا همین امروز بعد هزار دفعه زنگ زدن گوشی رو برداشت یه راست بگم بی خیاله ببخشید زیاد گپیدم مرسی دوست خوبم از این که به فکرمی بای

  171. 171

    تارا گفت,

    March 25, 2010 @ 5:06 pm

    سلام دوستان من تارا هستم.قبلا هم نظر گذاشته بودم.ازتون کمک میخوام.من یه شکست خورده بودم ولی اون حالا طوری رفتار میکنه که انگار میخواد برگرده به بهونه های مختلف بهم smsمیده ولی حرفی از برگشتن نمیزنه به نظر شما عکس العمل من باید چه جوری باشه؟ممنون میشم اگه منو راهنمایی کنین. :?:

  172. 172

    مهدی گفت,

    March 27, 2010 @ 3:20 am

    سلام تارا جون اون میخاد تو دوباره شروع کنی ولی اگه این کار و بکنی به ضررته بزار خودش شروع کنه

  173. 173

    نیلو گفت,

    March 27, 2010 @ 3:49 pm

    سلام تارا ی عزیز اگه حس می کنی لیاقتتو نداره غرورتو نشکن عزیزم

  174. 174

    زهرا گفت,

    March 28, 2010 @ 2:37 am

    سلام دوباره به همگی ببخشید این دو سه روز نبودم سلام مخصوص به نیلو جون و تارا جون عزیزم نیلو جون مگه من نگفتم زیاد به اون پسره دل نبند…میخوام ناراحت نکنم ولی از الان که این جوری میکنه مطمن باش بعدن یه ضربه سختی بهت میزنه که از پا میوفتی و پاشدنت خیلی سخت تر از اونی که فکرشو میکنی..عزیز دلم تا دیر نشده دل ازش بکن اگه حرفی زدم که ناراحت شدی منو حلال کن ..نذار مثل من و بقیه بچه ها بشی…اما تارا جون تو خودت خوب میدونی که بیشتر پسرا چه ریگی تو کفششونه..پس لازم نیست بهت بگم ..به نظر من بر نگرد چون بایکی دیگه عشقو حالشو کرده بعد خسته شده دوباره اومد سراغ تو..ببخشید تاراجون ببخشیدا مگه تو یا من مثل توپی واسشون هستیم که هر وقت خواستن با ما بازی کنند هر وقت که خسته شدن مارو بذارن کنار…واقعا اگه حرفی زدم که ناراحت شدی منو ببخش راستی نه به تارا بلکه به همتون میگم که هر کسی دنبال نیمه گم شدش میگرده پس شما هم بگردید..

  175. 175

    نیلو گفت,

    March 28, 2010 @ 7:43 am

    زهرا جون نه من می خوام یه کار دیگه کنم بعدا میفهمی شاید جواب بده عزیزم میتونم بپرسم تو چه رشته ای درس می خونی یامی خوای بخونی؟
    اخه من دارم میرم دوم به هرکی میگم تجربی میگن نرو ولی من هم درسم خوبه هم علاقه دارم مامانو بابام راضین اطرافیان ناراضی اخه یکیم نیست به اونا بگه من می خوام بخونم شما چرا جوش میزنین کم کم داره رو مامانمم
    اثر می کنه

  176. 176

    علي گفت,

    March 28, 2010 @ 7:37 pm

    سلام دوستاي جديدم بچه ها من دوبار تو عشق شكست خوردم تن به ازدواجي دادم كه توش موندم دارم ديوونه ميشم كاش يكي صدامو ميشنيد كه هر شب تو خودم گريه ميكنم اما دادرسي ندارم كاش من هم ميتونستم با عشق زندگي كنم

  177. 177

    sahel گفت,

    March 29, 2010 @ 2:40 am

    سلام عیده همگی مبارک.تارا منم مشکله تورو دارم وقتی رفت فکر کردم واسه همیشه رفته و دیگه برگشتی نداره اما اشتبا میکردم هر روز با یه شماره زنگ میزن و sms میده لاصه هرجور شده بودنشو بهم نشون میده اما حاضر نیست مستقیما حرفشو بهم بزنه منتظره من منتشو بکشم.تارا اگه راه حلی پیدا کردی به منم بگو………..ممممننننتتتتظظظظرررررررمممممم :!: :!: :!:

  178. 178

    زهرا گفت,

    March 29, 2010 @ 3:12 am

    سلام نیلو جون من بر خلاف تو به میل خودم رفتم رشته ادبی میخوام روان شناس بشم …یعنی اگه خدا بخواد خیلی دوست دارم …هیچکس با من مخالفت نکرد از نظر من تو هم به رشته که علاقه داری برو…اتفاقا عزیزم رشته تجربی خیلی هم خوبه …حالا با این حساب من 1 سال از تو بزرگ ترم..من الان دوم هستم…..موفق باشی عزیزم

  179. 179

    sania گفت,

    March 29, 2010 @ 2:21 pm

    سلام به همگی زهراجون باران ساحل امین ساینای عزیزم فدات شم چرا اسمه خودتو عوض کردی من نبودم 1ماهه تو این سایت نیومدم من خودم اسممو عوض میکردم به هرحال سال نو مبارک سال خوبی داشته باشید به شما عزیزان تازه وارد شکست خورده ی عشق هم از خدا صبر براتون می خوام بچه ها این یکماهی که من غیبت داشتم با عشقم رامین بودم خیلی خوش گذشت رفتیم مسافرت ووو…….. ولی افسوس که عمره عشقبازی من کوتاه بود اون همش به من بی وفایی میکنه من دیگه نمی تونم تحمل ندارم حلقه ای رو که من با عشق براش خریده بودمو پس داد من غرب کشور زندگی میکنم بچه ها برام دعا کنیدچون یه کاری و شروع کردم باید تمومش کنم فردا دعوتش کردم خونمون می خوام هر2مونو بکشم باسم تومشرب می خوام آخرین مشروبمو باهاش بخورم این آخرین پیغامیه که من واسه تون میزارم بچه ها واسه بچه ام دعا کنید الان که دارم اینو مینویسم دارم گریه میکنم نمی دونم چیزی به مجنون شدنم نمانده است نمیدونم بابچه ام چیکارکنم بچه مو هم با خودم ببرم یا نه نمی دونم بایدچیکارکنم امشب تصمیمو میگیرم میترسم بچه ام نتونه خوب زندگی کنه سختی های روزگاروبچشه آخه دختره زهرا یادته اسمش عسل بود نه باید اونم با خودم ببرم گناه داره نمی تونم تنهاش بزارم ساینای خوبم از این به بعد تو سانیا هستی من دیگه نیستم بچه ها برام دعا کنید خدامنو ببخشه خودش این بلا رو سرم اوردمن خواستم فراموش کنم به زندگی عادی برگردم ولی خدا نخواست روز به روز عاشق ترم کرد خدایا کمکم کن امشبو زود تموم کن چرا اینقدر دیرمیگذره ……………نمی خوام بیشتراز این دل من از تو بشکنه دیگه تکلیف من باتو تو عشق روشنه ………عشق ما کشید به یه بیراهه اینجوری ادامه عشق اشتباهه……….خداحافظ خدانگه دار همه تون دوستای خوبم دعایم کنید

  180. 180

    تارا گفت,

    March 29, 2010 @ 5:32 pm

    سلام میکنم به همه ی دوستای عزیزم مخصوصا مهدی.نیلو.زهرا وساحل عزیزم که جوابمو دادین.مهدی جان حرف خیلی درستی زدی من به اندازه کافی غرورمو شکوندم حالا دیگه نوبت اونه..زهرا جون ممنون از جوابت ولی اون از اون پسرایی نیست که هرروز با یکی باشه من اینو مطمئنم…ولی راستش اصلا نمیدونم واسه چی برگشته؟
    وساحل عزیزم تو اصلا خودتو کوچیک تو کوچیک نکن بزار خودش شروع کنه اگرم حرفی زد
    اول مطمئن شو بعد راجع بهش تصمیم بگیر …عزیزم چند وقت باهاش دوست بودی؟اصلا واسه چی باهاش بهم زدی؟
    خوشحال میشم اگه منو از راهماییهاتون بی نصیب نزارین….

  181. 181

    setare گفت,

    March 30, 2010 @ 1:50 am

    سلام.عیدهمگی مبارک .امیدوارم امسال برای همه ادماسال خوبی باشه وحداقل به 2تاازارزوهاشون برسن.(هرچندامسال به نظرمن هنوزتوزمستونومونده وبهارش قلابیه.)ازراهنمای هاتون ممنون .ولی متاسفانه این پسره دست شیطونوازپشت بسته.اقامهدی من7 ماه همین کاروباهاش میکنم حتی بامزاحم تلفنی(که پسرعمه اش بود)دوست شدم تابلکه بیخیال بشه ولی متاسفانه ول کن قضیه نیست.البته این اولین باری نیست که چنین مشکلی برام پیش میاد یکی دیگه ام یعنی الانم هست که روانیم می کرد.تصورکنید6سال این پسره جزمن هیچ فکروذکری نداشت خلاصه اومدم بااین پسره دوست شم که ازدست اون یکی راحت شم ولی ازبخت بدم ازچاله به چاه افتادم. من همیشه از عشق های یک طرفه ازاردیدم کسایی که بیشترستایشگرزیبایی ظاهریم بودند.حالا همه این مشکلا به کنارمادرم ازرابطه من ودوست پسرم اگاه شده ومیخواداونوببینه تامظمئن بشه پسربدی نیست حالاموندم کی روجاش قالب کنم. :???: :???: :???:

  182. 182

    setare گفت,

    March 30, 2010 @ 2:28 am

    سلام.تاراجون اگه نظرمنومی خواهی بیخیالش بشوچون من تجربه کردم اون اول میخوادعکس العملتوبفهمه تاتصمیم بگیره که برگرده یانه.الان دودله که برگرده یانه.ولی باورکن که این رابطه دیگه به دردنمیخوره دیگه هیچ چیزش مثل قبلانیست.ازتوذهن وفکرت اونوبیرون کن.دوباره عاشق شوولی این بارباچشم باز.میدونم کارخیلی سختیه ولی ارزششوداره باورکن عشق فقط یه باراتفاق نمیفته این همش حرفای بیخودیه که توکتابانوشتن وماهم باورکردیم.ماهنوزجونیم وموقعیت داریم پس چراخودمونوبه یک رابطه که دیگه ارزشی نداره بچسبونیم.من فکرمیکردم اگه ازدوست پسرم جدابشم دیگه به اخردنیارسیدم ولی این اتفاق نیفتادوهیچوقتم دنیابخاطریکی تموم نمیشه.یه لحظه زندگیتوبدون اون تصورکن اصلااون بهت چی داده که یکی دیگه نمیتونه بده. بازهم میتونی دوست داشته باشی ودوست داشته باشن کافی خودت بخوای

  183. 183

    پرهام گفت,

    March 30, 2010 @ 6:21 am

    :x سانیا واقعا حالمو بهم زدی با این افکار پوچت.این چه چیزاییه برای بچه های مردم نوشتی؟مثلا میخوای بگی خیلی عاشقی؟اول میگی در 1 ماه غیبتم با عشقم ……. بودم خیلی خوش گذشت بعد میگی ….. :evil: اصلا ولش کن. این کاری که تو میخوای بکنی عشق نیست.جنونه/دیوانگی و ……. پشیمونم کردی توی این سایت اومدم.دیدی که با این نوشته هات هیچکی دلش برات نسوخت تازه تو دلشون مسخرتم کردند.تو فکر کردی توی این دوره زمونه کسی دلسوز کسی؟نه اشتباه کردی همه فقط به فکر خودشونن.تازشم دلشون برای خودشونم نمیسوزه چه برسه به دیگری.تو این کار جنون آمیز رو بکنی دو روز میشی تیتر روزنامه ها که فلان شخص به علت جنون خود و همسر و فرزندش رو کشت ولی نمیگن عاشق بود اذیت شد و از این دنیا رجعت کرد.یه خورده به خودت بیا و این فکرای احمقانه رو از ذهنت بیرون کن.چون این کار تو نه تنها خود کشی بلکه آدم کشی هم محسوب میشه و به خاطر عمر 2 روزه ی دنیا که ممکنه سرنوشتی بهتر از اون شخص در انتظارت باشه کل آخرتت رو از دست خواهی داد.یعنی هم توی این دنیا باختی هم توی اون دنیا. :cry: :!: :!: :!: :!:

  184. 184

    بد بخت گفت,

    March 30, 2010 @ 11:21 am

    سلام بچه ها ساینای عزیزم مرسی .این چه حرفیه اخه دختر دخترت چه گناهی کرده؟در ضمن مرگ پایان زندگی نیست
    منم این مدت که نبودم با علی عشقم بودم اما من سرد و اون شدید گرم هیچ کار بدی هم نکرده تا به الان
    هر جا هم میره اجازه میگیره بگم نرو نمیره و………
    مهدی و پرهام و بچه نظرتون چیه؟من واقعا موندم میترسم نمیتونم اعتماد کنم همش یاد کاراش میوفتم قاطی میکنم
    اینم بگم رفته بود مشهد عید استخاره واسه ازدوهجمون کرده بود عالی اما با سختی امده بود
    تازه خانوادشم مخالف من هستن البته من و درست نمیشناسن
    تصمیم گرفتم بی خیالش شم و تا اخر عمر تنها زندگی کنم
    نمیدونم…………
    شما بگین :cry: :cry: :cry: :cry:

  185. 185

    بد بخت گفت,

    March 30, 2010 @ 11:33 am

    سلام به نیلو و زهرای عزیزم
    نیلو تجربی بستگی داره به اینکه چه رشته ای میخای بعدم ربطی به درست خوبه نداره خیلی چون فهم درسها و تست زنی مهمه اما تجربی سخت رشته ی خوب قبول میشن من دانشجوام و یه روزی عاشق پزشکی بودم الانم هستم اما زندگی بازی در اوورد واسم و زهرای عزیزم با سن کمی که داری اما بیشتر از سنت میفهمی نیلو هم همینطور اصلا فکر نمیکردم دبیرستانی باشید
    در کل موفق باشین
    امیدوارم همه و همه که زیر اسمون زندگی میکنن سال خوبی داشته باشن و تمام مشکلاتشون حل شه جز من که هر چی میکشم حقمه :cry: :cry: :cry:

  186. 186

    patrik گفت,

    March 30, 2010 @ 1:58 pm

    سلام دوستان عزیز سال نومبارک الان 1ساعته اومدم تواین سایت از اول تا آخرشوخوندم حرف خیلیا ناراحتم کرد وحرف خیلیا شادم کردمن خودم شکست خورده ام من یه دختره رو می خواستم 5سال پاش واسادم آخرسرم بخاطر وضع مالی بدم منو رها کرد وباپسرعموش ازدواج کرد من به اوج دیونگی رسیدم الان بعداز 1سال طلاق گرفته ورابطه شو می خواد بامن شروع کنه ومن نمی دونم باید چیکارکنم حال روحیه خوبی نداره وبهم میگه بهت نیاز دارم ومن موندم باید چیکار کنم تنهاش بزارو یا….ولی اون تو شرایط سختی منو تنها گذاشت من موندمو بی کسی والان اون به من نیاز داره نمی تونم تنهاش بزارم میگه تو منو نفرین کردی ولی به خون حسین قسم براش ارزو خوشبختی کردم هنوز نرفتم ببینمش شایدم هیچوقت هم نرم…….بگذریم خلاصه اومدم شکست عشقی رو سرچ کنم اروم بشم باورکنید حالم گرفت اینا روخوندم به نظرمن اینایی که گفتین عشق نیست فقط وابستگیه فقط همین عشق یه چیز مقدسه که گذشته ها فقط تونستن حفظش کنن نه ماها من حرفای زهراجونو اینجا بیشترازهمه قبول دارم منطقی تراز بقیه نشون میداد وحرفای مناجون یه عشق پاک داشته این واقعا ستودنیست …به نظرمن عشق اونه که بهش نرسی وقتی به عشقت برسی اون دیگه عشق نیست واسه آدم عادی میشه وقتی کسی لیاقت عشق تو رو نداشت نباید آدم خودشو اذیت کنه اینجاست که تحمل تنهایی بهترازگدایی محبته ……تاراجون به شماهم بگم که اگه کسی کسیو دوست داشته باشه خودش میادطرفش و اصلا غروریه چیزبی معنیه واسش تو عشق غرور جایگاهی نداره …وجواب توسانیاجون نمیدونم این پیغامه منو می خونی یانه ولی دعامیکنم از خدا می خوام که این کارونکرده باشی و زنده باشی وبیایو جوابمو بدی ای کاش میشد باهات حرف میزدم سانیا به خدا زندگی زیباست با یادش زندگی کن عشقتو ستایش کن نه این که باعث بدبختیش باشی آرزوی موفقیت واسش بکن سانیا سانیا جان خواهشا این کارونکن من راهنماییت میکنم چیکارکنی حالت بهتربشه من خودم درد کشیدم اون بچه چه گناهی داره معصوم پاک عسل جونو به جای من ببوس بازم آرزو میکنم این حماقت رونکرده باشی با آرزوی موفقیت واسه همتون عزت زیاد کوچیک همتون بیژن کیا ……..

  187. 187

    نیلو گفت,

    March 30, 2010 @ 3:34 pm

    اینو برای تو مینویسم عزیزم شاید بخونیش من همیشه دوست دارمو داشتم
    حتی یه لحظه هم فکر ترک تو به سرم نزد تو خیلی خوبو مهربونی منم خیلی دوست دارم من نمی خوام یه وقت اذیت شی من به خاطر تو هر کاری کردمو میکنم حتی وقتی خیلی ازدستت ناراحت بودم باز به روی خودم نیاوردم من عاشقانه وبا صداقت تمام میگم دوست دارم عزیزم اگه کاری می کنم که ناراحتت می کنه بذار به حساب همون 4 سال عزیزم من حسود نیستم بلکه از بس که دوست دارم هر لحظه به تو گیر میدم از دستم دلخور نشو تا قیامت دوست دارم دا…

  188. 188

    تارا گفت,

    March 30, 2010 @ 3:56 pm

    دوباره سلام.واقعا هرچی میخواستم بگم یادم رفت آخه این چه حرفایه که زدی سانیا؟
    ببخشیدا ولی این کاری که میخوای بکنی آخر حماقته…باورم نمیشه واقعا راست میگن که خدا از روح خودش تو وجودانسان دمیده؟اگه واقعا اینجوریه پس ما آدما چرا انقدر ضعیفیم
    برات متاسفم که بخاطر یه موجود زمینی میخوای خودتو از لذت زندگی بی بهره بزاری…
    بعضی ازبچه ها چنان اعتماد به نفس وروحیه ی خوبی دارن که آدمو به زندگی دلگرم میکنن مثل زهرا جون که هروقت نوشته هاشو میخونم به زندگی امیدوارمیشم مثل ستاره عزیزم که درست ترین جوابو بهم داد و دوست عزیزمون patrik که تونسته به خوبی راهنماییت کنه
    ولی وقتی به نوشته تو رسیدم حقیقتا حالم خیلی گرفته شد.امیدوارم اشتباهی نکرده باشی ویه بار دیگه به خودت فرصت بدی.اگه قراربود همه تا یه چیزی اونی که دلشون میخواست نمیشد خودکشی کنن که دیگه هیچ آدم زنده روی زمین پیدا
    نمیشد و عزیزم اینو یادت باشه که تو زندگی هر اونچه که لیاقتشو داریم به ما میرسه نه اون چیزی که آرزوشو داریم…..ازصمیم قلب دعا میکنم که از تصمیمت منصرف شده باشی
    وهر چه زودتر به وبلاگ سر بزنی…همچنین ازدوست عزیزی که اسمشو بدبخت گذاشته
    خواهش میکنم که هرچه زودتر اسمتو عوض کنی این یعنی اینکه تو به میل خودت قبول کردی که از دنیا به جز سختی ومشکلات چیز دیگه ای بهت نرسه.موفق باشی :smile:

  189. 189

    مهدی گفت,

    March 30, 2010 @ 5:09 pm

    سلام بچه ها امیدوارم حال همتون خوب باشه. تارا جون منم نظر ستاره جون و دارم این دوستی اگه شکل بگیره دیگه مثل قبل نمیشه حتی اگه هردوتون نهایت سعیتون و بکنین منم تو این موقعیت بودم و نتیجش و میدونم.
    ستاره جون پیشنهاد میگرم از دوستات کمک بگیری و همشون و بپیچونی سخت ولی مطمئن باش میتونی در موردت مادرت هم اگه حقیقت و بگی بهتره من همه زندگیم و با مادرم در میون میزارم و اون راه درست و بهم نشون میده.
    اولا اسمی که برای خودت انتخاب کردی اصلا خوب نیست میتونی فارسی بنویسی ساینا دومن ازدواج زود واسش سومن کسی که 3 بار بره دنبال هوس و به عشقش نارو بزنه هیج وقت لیاقت عشق کسه دیگه ای رو نداره و اطمینان میدم دوباره اگه فرصت بشه دنبال هوسش میره.
    اگه از نظرام ناراحتت شدین معذرت میخام.

  190. 190

    ستاره گفت,

    March 31, 2010 @ 3:07 am

    سلام به همگی.اقامهدی ممنون ازنظرخوبت.تاراجونم خوشحالم که یه کمی تونستم کمکت کنم.سایناباورکن دنیاباتموم شدن یه عشق به اخرنمیرسه.چراکاری میکنی که همه فکرکنن عشق یعنی نفرت وانتقام ودرد.یه نگاه به خودت بکن الان جایی ایستادی که همیشه ارزوداشتی.بزرگترین نعمتی که خدابه ماداده حق زندگیه وهیچ کس جزخودش حق نداره این حقوضایع کنه.باخودکشی میخوای چیوبه خودت ثابت کنی.یادته کوچیک که بودیم فکرمیکردیم وقتی بزرگ بشیم دنیاروعوض میکنیم ولی حالانگاه کن تومشکلات خودمون موندیم.باورکن مشکلی که داری اونقدام که فکرمیکنی بزرگ نیست.یه باربیاوازدوربه قضیه نگاه کن ببین ارزششوداره.نازنیینم زندگی خیلی قشنگه.من یه دوست دارم که
    پدرندارهوپیش برادرش زندگی میکنه .بردارش به حدی باهاش بده که توتصورنمیگنجه.دوستم حتی معلولیت جسمی داره (یه دست وپاشم ازساق مشکل داره)مثل همه ماهم شکست عشقی خورده ولی این دختراینقداعتمادبه نفس داره که گاهی منم شاخ درمیارم.این خواست خدابوده که اینجوری بشه.چراازاین ماجرادست عبرت نمی گیری.بلندشوبه خداتوکل کن.باورکن اون همیشه باماست فقط مایم که فراموشش کردیم

  191. 191

    شیوا گفت,

    March 31, 2010 @ 9:26 am

    سلام بچه ها من ساینا وبدبخت هستم به خاطر شما دوستای خوبم اسمم و عوض میکنم
    من با نظر پاتریک موافق نیستم عشق واقعی اونیه که هر روز گرم تر و قشنگ تر شه نه عادی.و در ضمن من اگه جای تو بودم پیش اون دختر برنمیگشتم اگه واقا دوست داشت با همه چیت میساخت شاید دوباره با موقعیت بهتر از تو تورو ترک کنه
    مرسی مهدی جون نه ناراحتی واسه چی حرفت منطقی بود.یعنی شما میگید امکان نداره به خاطر من پسر خوبی شه؟یعنی جدا شم؟می خام ببرمش دکتر روانپزشک.به نظرتون فایده داره؟

  192. 192

    باران گفت,

    March 31, 2010 @ 1:05 pm

    سلام یاران قدیمی
    بچه ها من مدت یک ماه کاملا فراموشش کرده بودم یعنی به خاطر عید و اینکه مساقر داشتیم دیگه بهش فکر نمیکردم…اما یه 2 روز است که حسابی حالم بد شده..دوباره شدم مثه اون روزهایی که از دستش دادم…
    بچه ها فکر کنم من دیگه واقعا از دست رفتم..وای امشب خیلی حالم بده خیلییی

  193. 193

    تارا گفت,

    March 31, 2010 @ 3:15 pm

    مهدی جون فراموش کردنش واسم خیلی سخته تاحالا خیلی سعی کردم ولی هربار دست ازپادرازتر برگشتم سر جای اولم…..
    تو بد موقعیتی گیر کردم نمیدونم باید چیکار کنم؟آخه خیلی دوسش دارم الان 3 ساله که عاشقشم میدونم منطقی ترین راه اینه که همه چیو به دست فراموشی بسپارم اما با دلم چیکار کنم؟دلم میخوادکاری کنم که خودش سمتم بیاد آخه جریان من بابقیه خیلی فرق داره….
    بچه ها ازتون خواهش میکنم یه راه حلی جلو پای من بزارین که اون با پای خودش برگرده چون رفتار من تو این قضیه خیلی موثره ……حالا با این حساب شما میگین من چه رفتاری باید باهاش داشته باشم؟

  194. 194

    امین گفت,

    April 1, 2010 @ 3:41 am

    خاهشا کلیشه ای حرف نزنین

  195. 195

    پرهام گفت,

    April 1, 2010 @ 4:06 am

    :grin: سلام باران خانم خوب هستید.چرا دوباره حالتون بد شده؟چرا به حرفای دوست خوبمون منا خانم گوش ندادی؟مگه ایشون بهتون نگفته بود درترازوی زندگی طرف غم رو بیشتر نکن چون ممکنه کل زندگیتو فرا بگیره. :cry: من مطمئنم توی این مدت داشتی به خودت تلقین میکردی دیگه فراموشش کردم ولی در واقع داشتی درونت رو نابود میکردی که دوباره به این حالت برگشتی.به قول دوستمون منا خانم که الان نمیدونم چرا چند وقتی توی این سایت نمیان :cry: توکلت رو به خدا از دست نده و فکر نکن از دست رفتی و چون شما دختر خوبی هستید با خداتون درد دل کنید و ازش بخواهید امسال بهترین سرنوشت رو براتون رقم بزنه به شرطی که چی ؟توکل به خودش رو از دست ندید.و با سلام به مهدی جان.تارا خانم.زهرا خانم.شیوا خانم که اون اسم بد رو که منا خانم بهشون گفته بودن تو بدبخت نیستی و خوشبخت هستی و هیچ جوابی بهشون نداده بودن بالاخره عوض کردن و ستاره خانم و ساحل خانم وووووو……سلامی سرشار از امید واری میدم و به همتون میگم بهترین راه در برابر سختی ها و شکست ها توکل به خداست چون اوست که تعیین کننده سرنوشت آدماست.ممنوم منا خانم که این حرفای قشنگ رو یادم دادید.همگی ای دوستان خوب من در این سال ببر یا پلنگ که سال موفقیت و پیروزیست موفق و سربلند باشید و خوشحالم از اینکه وارد این سایت که به منظور پیدا کردن داستان عشق وارد شدم با شما دوستان خوب و عاشق آشنا شدم. دوست خوب شما پرهام.

  196. 196

    دل شکسته گفت,

    April 1, 2010 @ 6:06 am

    سلام دوستان حرفای زیادی اینجا خوندم. ولی هیچکدومتون دردتون مثل من نیست. من یه بدبخت واقعی ام. یک سال و نیم که ازدواج کردم با شوهرم قبل از ازدواج دوست بودم و زندگیمون و با عشق شروع کردم. انقدر بهش اعتماد داشتم که به سرش قسم میخوردم ولی چند روز پیش یعنی چند ساعت قبل از تحویل سال فهمیدم که با یه دختر رابطه تلفنی داره. دلم میخواد بمیرم شما اگه جای من باشید چیکار میکنید. تصمیم گرفتم ازش طلاق بگیرم ولی قبول نمیکنه میگه پشیمونم میگه خودش از این رابطه زجر می کشیده و میخواسته تمومش کنه. ازش بدم میاد تو رو خدا کمکم کنید آیا طلاق گرفتن راه درستیه؟

  197. 197

    نیلو گفت,

    April 1, 2010 @ 8:09 am

    صد در صد

  198. 198

    SETARE گفت,

    April 1, 2010 @ 10:05 am

    سلام.تاراجون اگه خیلی دوسش داری.یه مدت بهش بی محلی کن طوری که فکرکنه فراموشش کردی.اونوقت خودشش باسربرمیگرده پیشت.ساینایاشیواعزیزم خوشحالم که خوبی به نظرمن ببرش پیش روانشناس این راهم رو امتحان کن خداروچه دیدی شایدجواب داد.درهرصورت چیزی روازدست نمیدی.اقای پاتریک(قبل ازهرچیزمیخوام بگم قصدندارم ناراحتتون کنم اگه ناراحت شدین ببخشین)عشق ازاون چیزاس که یه واژه اس ولی واسه هرکی یه معنی داره.چه عیبی داره بذارواسه عاشق شدن ازوابستگی روحی شروع بشه.بعدشم من شخصاترجیع میدم اگه عاشق کسی شدم بهش برسم.یه زندگی زیباروبه اسطوره بودن ترجیع میدم اصلادلم نمیخوادشیرین وفرهادباشم یالیلی ومجنون

  199. 199

    پرهام گفت,

    April 1, 2010 @ 1:31 pm

    سلام خانم دل شکسته.به نظر من بهش یه مهلت دیگه بده.آخه خودشم اظهار پشیمونی کرده.زندگی شوخی نیست تو رو خدا یه ذره جدی بگیرین.یه مدت باهاش قهر باش ولی طلاق الان زوده.خدا از خطای بنده هاش میگذره ما که بندشیم.یه فرصت دیگه بده بهش.خواهشاااااااا.

  200. 200

    patrik گفت,

    April 1, 2010 @ 2:03 pm

    سلام به دوستای خوبم حالتون خوبه ایشالا خوب باشه من الان می خوام ازش فاصته بگیرم ولی اون می خواد با من رابطه برقرار کنه می دونم دوست خوبم که در شرایط سخت منو تنها گذاشتو رفت من دیگه پیش اون ارزشی ندارم هیچوقت دیگه خودمو بازی نمیدم وستاره خانوم حرف شما متین ولی من بازم میگم عشقم عشقای قدیم آخه ما اسمه خودمونو گذاشتیم عاشق اصلا خودشما حاضرین واسه عشقتون چیکارکنین ……..وشما خانم دل شکسته زودتصمیم نگیرید بهش فرصت بده با هاش دوست باش ازش بپرس دلیل رابطه با اون خانم چی بوده و خودت اون نیازهه رو برطرف کن فقط اینو بدون خدا دوست داشته که زودمتوجه شدی هستن آدمایی که بعداز30سال زندگی با همچین مسئله ای روبرو میشن پس هنوز میشه کاری کرد ……و سانیای عزیز هنوز نیومدی توسایت من هنوز منتظرجوابتم واقعا نگرانتم امیدوارم این کاره احمقانه رو نکرده باشی و زودبیای واز خودت بگی برات دعامیکنم

  201. 201

    مهدی گفت,

    April 1, 2010 @ 3:06 pm

    سلام به همگی
    شیوا جون این کارو بکن ولی سعی کن خودتو پیشش وا ندی.
    تارا جون توام سعی کن همین کارو بکنی در ضمن اگه زیاد خودتو در گیر نکنی بهتره.
    آقا امین شما خودتونو دست بالا گرفتید شما بما یاد بدید چه طوری حرف بزنیم.
    خانوم دل شکسته طلاق آخرین راه اولیش نیست تازه واسه شوهر شما زوده این تصمیم در ضمن شما دارین زندگی میکنین دوست نیستید که به این راحتی بخاید از خیرش بگزرید.
    زهرا خانوم خبری از شما نیست کجایید نیستید؟
    واسه همتون آرزوی خوشبختی دارم انشاا… همه مشکلاتتون حل شه و زندگی خوبی داشته باشید.

  202. 202

    نیلو گفت,

    April 1, 2010 @ 4:13 pm

    دلشکسته خدانکنه دلت شکسته باشه عزیزم نظر من اینه بشین باهاش صحبت کن حرف اونو گوش بده عزیزم اگه دیدی لیاقت زندگی باتورو نداره همون بهتر که ازدستش خلاص شی ولی اگه دیدی ازت فرصت خواست
    بیشتر فکر کن اگه میگم بیشتر فکر کن چون که من اونو نمیشناسم
    زهرا جون کجایی دلم برات تنگ شده

  203. 203

    دل شکسته گفت,

    April 2, 2010 @ 2:53 pm

    سلام بچه ها ممنون از راهنمایی های خوبتون. شوهرم پسر خوبیه قلب پاکی داره نمیدونم چرا این کارو کرده شاید مشکل از منم بوده اون با گریه ازم خواست که ببخشمش و به زندگی برگردم. اون به خاطر به دست آوردن من جلو خانوادش وایساد منم حاضر نبودم به این راحتی از دستش بدم میخوام بهش فرصت بدم که زندگیمون و دوباره بسازه

  204. 204

    تارا گفت,

    April 2, 2010 @ 4:39 pm

    دوستای عزیزم سلام….
    آقا امین شرمنده که اینو میگم ولی شما فکرنمیکنین که یه کم زیادی خودتونو خیلی دست بالا میگیرین؟میشه بفرمایید که کجای حرف من کلیشه ای بود؟البته من اولین کسی نیستم که از حرفاتون ناراحت شدم چون مثه اینکه قبلا هم با حرفاتون چندتای دیگه روهم ناراحت کردید…..پیشنهاد میکنم از این به بعد راجع به چیزی که میخواین بنویسین فکر کنین
    وستاره جونم من دقیقا دارم همون کاری رو میکنم که تو گفتی واونم برای اینکه لجمو دربیاره
    جلو من کارایی رو میکنه که من دوست ندارم ولی باز ازاونور یه رفتاری میکنه که دلمو به دست بیاره….واقعا نمیدونم کدوم یکی از کاراشو باور کنم؟؟؟؟ :|
    مهدی جان به نظر تو که یه پسری وبا روحیات پسرا آشنایی من باید چه رفتاری با اون داشته باشم که بی تفاوتیم روبهش ثابت کنم؟ :?:

  205. 205

    دل شکسته گفت,

    April 3, 2010 @ 10:48 am

    ببین علی آقا تو دیگه ازدواج کردی و حق خانمت خوشبختیه اگه به خوبیای خانمت نگاه کنی اگه گذشته رو فراموش کنی همه چی درست میشه کم کم بهش علاقه مند میشی اون گناهی نداره با امید و آرزو به تو بله گفته

  206. 206

    زهرا گفت,

    April 3, 2010 @ 12:41 pm

    سلام دوباره به ستاره تارا نیلو باران سانیاجون و شیوا جدید و اقای پاتریک پرهام و مهدی جانامیدوارم حال همتون خوب باشه و ممنون از لطفی که داری و نظرهای خوبتون به خدا شرمندم کردید…ببخشید که این چند روزه نبودم تا جوابتونو بدم …اما درمورد سانیا ….واقعا ناامیدم کردی اگه هنوز دیر نشده و داری پیاممو میخونی …واقعا من فکر نمیکردم این جور دختری باشی عسلت چه گناهی کرده که داری این جوری میکنی یعنی انقدر زود خودتو باخنتی..یعنی تو همون کسی هستی که اولین نفر جوابتو من دادم تو میخوای به خاطر یه نفر بی ارزش دنیاتو نابودکنی…تورو خدا اگه دیر نشده نکن این کارو باخودت…من تازه از مسافرت اومدم با خوندن این پیام خیلی ناراحت شدم عجیب حالم گرفته شد …اما شیوا جون خیلی خوشحالم از این که اسمتو عوض کردی …باران جون تو مثل این 1 ماه که فراموشش کردی دوباره میتونی فراموشش کنی سعی کن فقط کافی اراده کنی ممنون از این که وقتتونو برای خوندن پیام من کردید..

Comment RSS · TrackBack URI